خلاقیت به هر قیمیتی

خلاقیت به هر قیمتی

یکی از عادت های من در مورد انجام کارهای روزانه، ساده و یا بزرگ و پیچیده، این است که علاقه دارم کار مورد نظر را به روش ها و شیو های متفاوتی به سرانجام برسانم.

ابتکاری، خلاقیتی که به ذهنم میرسد را روی آنها اعمال کنم و این برای من بسیار جذاب است.

دو روز پیش من مجبور شدم برای ناهار غذایی درست کنم( من در  طول هفته به خاطر رفتن مادر به مسافرت مجبور هستم روزی 2 بار غذا درست کنم)

من هم که چند وقتی بود ایده ایی در سرم مانند تبلیغایت بین فیلم ها اذیتم میکرد با جبر که پیش آمده بود( کدام جبر؟) تصمیم گرفتم بلاخره این ایده را عملی کنم.

سراغ حافظه قوی خودم( حقیقت بقیه که با من در مورد حافظه موافق نیستند) رفتم و گفتم خب زمان پختن، لش ماکارون است.

یک جور پاستا است. اسم دقیقش رو نمی دانم؛ ولی توی یک کلیپ خنده دار اینطور اسمش رو آن گذاشته بودند.

با پدرم راجب ناهار فردا حرف زدم و گفتم که این ایده را دارم که لش ماکارون درست کنم.

وقتی براش تعریف کردم قراره چه چیزهایی توی اون بریزم گفت: برای من که مهم نیست.  برای خودت درست کن؛ ولی حق نداری به غذای من دست بزنی( منظورش ناهار دیروز بود و فکرکنم روز قبلش روی هم:)

قبول کردم و تصمیم گرفتم که غذا را درست کنم. پس در اولین قدم تا سوپرمارکت محله خودمان رفتم( با رعایت دستور عمل های بهداشتی) یک خامه خریدم و خانه آمدم.

کمی بعد هم سراغ ماکارونی هایی رفتم که رنگ و با رنگ بودند و گاهی هم بی رنگ. قسط داشتم آنها را از خشک و خشن بودن به نرم و لطیف بودن تغییرشان بدهم. در دمای صد درجه آب!

 بعد از آن نوبت به مخلفات رسید: اول قارچ فریاد زن را در ماهی تابه مسی گذاشتم و آنها در حالی که اشک می رخیتند و وا میرفتند سرخ شدند.

و به من آموختند چهار عدد قارچ که چیزی نیست. اگر یک جهان قارچ هم بریزم در نهایت یک مشت قارچ مرده چیزی دستم را نمیگیرد. انگار چند تایشان از توی اجاق فرار میکنند.

بعد از آن فهمیدم که بله اول باید پیاز ها سرخ میکردم. پس قارچ ها را از ماهی تابه خارج کردم و پیاز ها را تا جایی که می توانستم ریز و میکروسکوپی کردم و بی سر صدا سرخشان کردم.

ماکارونی ها را  آبکش کردم و حالا نوبت مرحله بعد بود. پس شروع کردم ماکارونی، قارچ و پیاز را احد اخوت دادن در مکانی به نام ماهی تابه مسی.

 بعد شیر را از یخچال بیرون کشیدم و فکر کنم به اندازه نصف لیوانی ریختم. یعنی اول کم ریختم گفتم کم است و بیشتر ریختم و فهمیدم زیاد شد:)

بعد سراغ خامه خریداری شده رفتم( قبلا آن را با آب و صابون شسته ام) و به سرش چاقویی کشیدم و شروع کردم از هرچه به سرش میرسید را در ماهی تابه ریختن.

احساس کردم کم ریخته ام من همیشه وقتی چیزی درست میکنم فکر میکنم کم است. پس مقداری بیشتر ریختم؛ ولی فکر کنم درست بود.

حالا مرحله مقدس پیمان برادری است. پس شروع کردم این کرم های سفید رنگ را هم زدن. بعد از آن یادم آمد که باید پنیر پیتزا را از فیریز بیرون میکشیدم.

پس فشنگ شدم و آن را بیرون  آوردم و خورد هایی که به هم نچسبیده اند را روی غذا ریختم و در های یکی از قابلمه ها را که نمی دانم صاحبش کیست، روی ماهی تابه چپاندم. کمی بعد که پنیر ها آب شدند، خیلی کم آنها را هم زدم دارادام تمام شد!

وقتی بو کشیدم فهمیدم این بد بو ترین غذایی است که تا به حال توانسته شده توسط یک بشر ساخته شود؛ شاید فکر کنید مبالغه میکنم. بله شما درست فکر میکنید. بویی که من تجربه کردم بوی شیر و خامه سرخ شده با روغن بود. واقعا بوی بدی می داد. پدر هم به آشپزخانه آمده بود و گفته بود چه بویی راه انداخته ام و اینکه از غذای او چیزی به من نخواهد ماسید.

 ولی امیدوارم بودم طعمش به بویش بچربد.

سر سفره رفتیم و غذا خوردن را شروع کردیم. حقیقت فکرکردم خیلی خوشمزه تر میشود. راستی فراموش کرده ام این را بگویم کمی هم کالباس اضافه کردم قرمز رنگ بود اسمش را یادم نیست ولی چیز خفنی بود.

غذا را میشود خورد یعنی از گوله پایین میرفت؛ ولی اصلا چنگی به دل نمیزد. پس بعد از چند لقمه منصرف شدم که این غذا خوردن ندارد و پدر هم با من شوخی نداشت پس سرم بی کلاه ماند.

غذا هم در نهایت به سطل زباله هدایت کردیم.

بعد از اینکه دیدم چیزیی که ساخته ام در واقع سازه نیست که خرابه است، آمدم که ناراحت شوم( در آن لحظه حیاتی حواسم به افکارم بود چرا نمی دانم) چون واقعا برایش زحمت کشیده بودم. کلی هم ذوق کرده بودم؛ اما نتیجه سطل زباله بود.

اما قبل از اینکه حس های بد و احساسات ناراحت کننده به من چیره شوند به صورت کاملا آگاهانه به خودم گفتم:

این اتفاق هیچ عیبی ندارد. مهم این است که تو وارد ترست در برابر کاری شده ایی که هیچ تضمینی در آن نیست.

پدر در همان اول گفته بود این کار را نکنی؛ ولی تو شجاعت شروع کردن آن کار را داشته ایی.

تو جرعت داشته و به خودت جسارت داده ایی کاری را که کاملا جدید بوده را انجام دهی.

از طرفی این تجربه را کسب کرده ام اگر قرار است کاری را انجام بدهم فقط به قوه حافظه خود اتکا نکنی و بری بیشتر راجبش تحقیق کنم شاید کار بهتر و قوی تر از آب در بیاید:)

من از نفس کار خودم راضی بودم و همینطور از عملکرد خودم. من تلاش خودم را کامل کرده بودم و سعی کرده بودم که کاری را به درستی انجام دهم؛ اما حالا که کار انطور که باید نشده، چون من تلاش کرده ام پس تلاشم کاملا قابل احترام است.

 و این بسیار خوب است که جرعت و جسارت این مسئله داشتم که کاری انجام بدهم که حتی اشتباه از آب درآمده. این اشتباه کردن خیلی بهتر از این است که هیچکاری انجام ندهم.

چون همین کارهای کوچک کمکم میکند، کار کمی بزرگ تر انجام بدهم و آن کارهای کمی بزرگ تر، کارهای بزرگ تر دیگر را به واقعا تبدیل میکند.

یعنی داشتن روحیه شروع کننده هر چقدر هم که ممکن باشد گاهی اشتباه کند، به هر حال یک جا نمی ایستد که در کویر تمام یک ماشین رد شود و او را از شرایط نجات دهد.

پس چقدر خوب شد که این اشتباه اتفاق افتاد.

خب این هم از خاطره من و درس ها و تجربه هایی که توانسته ام از آن بگیرم. شما چه کارهایی در ظاهر اشتباه انجام داده ایید و توانسته اید درس های خوبی از آن بگیرد.

البته اگر کسی می داند این غذا درستش چطور درست میشود، لطفا با من به اشتراک بگذارید؛ شاید دوباره درستش کردم:)

دیدگاهتان را بنویسید