من یک مکانیک هستم(بخش دوم)

من یک مکانیک هستم(بخش دوم)

یک هفته از آن ماجرا گذشت و من به کار فکر هم نکردم تا اینکه به صورت اتفاقی زمانی که از باشگاه بر می گشتم، از خیابان کمپانی رد شدم( من در هیئت بدمینتون استان خوزستان توپ میزدم)

ماشین هایی که در خیابان بود، افرادی که هی می رفتند و صدا هایی که از چپ و راست به گوش می رسید، پویای خاصی داشت و باعث شود من به خودم بگویم که برم از این ماشین های گل آلود یک کار گیر بیاورم.

فقط در ذهنم موضوع را یاد کردم و استرس من شروع. در همین تحولات احساساتی بودم که یک مغازه سبز رنگ که کوچک که وسط دو نپش بود توجهم را جلب کرد.

 سراغش رفتم و گفتم: می خواستم اگر میشه شاگرد شما بشوم( اینطور نوشته ام چون همیشه اینطور حرف میزنم)

او گفت: من خودم شاگرد دارم. اگر می خواهی بگرد خدا بزرگه.

وقتی داخل شدم فهمیدم که یک مغازه اسپرت خودرو است و خب بیرون زدم تا دوباره شانس خود را محک بزنم.

با اینکه نگفت خدا چقدر بزرگ است؛ اما  آن چیزی که من از آن چشمان کوچکم دیدم، کوچک به نظر نمی آمد.

من از مغازه بیرون رفتم و به جای اینکه از اصلی بروم، از یکی از فرعی ها رفتم که یک مغازه مکانیکی توجهم را جلب کرد.

جلوی درب مغازه، دو مرد که یکی طلبه و دیگری مرد نسبتا مسن بود که در حال صحبت بوند.

دو به شک شدم. این پا آن پا میکردم که بروم، نروم، چه کنم؟

خوشبختانه جسارتم پیروز شد و من به سمت مغازه رفتم. تا من نزدیک شدم،  آن دو وارد مغازه شد. این مغازه دو دهنه بود و درهای بزرگ و بلندی داشت.

آنها که داخل رفتند، یک کارگر بیرون آمد( این را بعدا فهمیدم) سبزه بود( چرا همه سبزه هستند؟) تیشرت کرمی رنگ داشت که لکه های سیاه رویش دیده میشود. دستش یک سطل کوچک زرد رنگ بود.

او هم به طرف باغچه ای که سمت چپ مغازه بود حرکت کرد. باغچه کوچک و مستطیلی بود، چند ساقه نیمه خشک و لب گور هم روی آن در حال انجام مراسم خاک سپاری خود در خاک خشک باغچه بودند.

روی زانو خم شود. در داخل سطل آب بود و او هم تمامش را خالی کرد تا مراسم برای مراسم خاک سپاری مرحوم خانواده اش اذیت نشوند.

و نچ نچ کرد و گفت: ببین این ها را همه خشک شده اند.

بعد از آن موضوع کاشف به عمل آمد که این آبی که این شخص می ریزد، آب کولر آبی است و چون شور است، حالا تو باغ های معلق باب را هم داشتی، باز هم می دیدی که بله همه خشک شده اند.

به پسر گفتم: می خواهم اینجا کار کنم.

 او گفت: من شاگرد هستم و میروم با استاد صحبت کنم.

ایستادم و استاد آمد. همان مردی که اول دیدم. چهره پیری داشت و تیشرت راه راه افقی. موهایش سیاه بود.

و عینکش دور گردنش بود. بعد متوجه شدم که وسط عینکش یک آهنربا وجود دارد. اینطور آن را مانند گردنبند می انداخت دور گردنش و هر وقت نیازش داشت به چشم میزد.

مرد ایستاد. نگاهم کرد و گفت: تا به حال کار کرده ایی؟

گفتم: نه

گفت: درس می خوانی یا ترک تحصیل کرده ایی؟

گفتم: نه، درس می خوانم. می خواهم رشته مکانیک خودرو بروم، برای همین هم آمده ام سراغ این کار.

آدرسمان را پرسید و دیگر یادم نیست چه گفت. فقط بعدش گفت: خب باشد. از شنبه می توانی سرکار بیایی.

آن روز فکر کنم سه شنبه ایی بود و قرار شد من ساعت 8 شنبه در مغازه باشم. دوباره ساعت 8 کذایی.

اما این بار خیلی راحت بلند شدم و سر کار رفتم. آنجا به جزء من دو نفر کار میکردند. یکی که آب کولر را به گل ها می داد و میلاد نامش بود. دیپلم انسانی داشت و متاهل بود.

آن کسی که به من گفته بود می توانم سرکار بیایم، استاد حسین بود. او صاحب مغازه بود. استاد حسین خودش دیگر کار نمی کرد. 40 سال مکانیک بوده و دیگر زیادی پیراهنش سیاه شده بود. برای همین رسم خانه نشینی را پیش گرفته بود.

البته او همیشه حواسش بود.

 داود استاد کار من در آنجا بود. او بود که مشتری میگرفت پس همه کاره او بود( حداقل تا نبود استاد حسین)

از سی سال تجاوز نمی کرد؛ ولی کچل بود و متاهل .

با میلاد رابطه خوبی داشتم. چون احترام آدم را نگه می داشت و چیزهای ساده ایی را هم یادم میداد. داود هم کم یادم می داد؛ ولی خب چون حرف بارم نمیکرد میشود با او هم کار کرد.

این نکته در آنجا نعمت بزرگی بود که من در آنجا که کار میکردم، هیچکس اهل دود و دم نبود. همین هم باعث میشود با خیال راحت تری با آنها ارتباط برقرار کرد.

مغازه به اندازه مغازه استاد سعید نبود. چهار تا ماشین در آن جا میشود. خیلی تمیز تر بود.

یک گود بزرگ هم داشت که آیینه ایی جلویش بود. برای اینکه راننده در چاهی که برایش کنده ایم نیوفتد.

سمت راست دو چیز مهم وجود داشت. اول  یک میز بزرگ وجود بود. میزی آهنی بود که یک گیره روی آن بود و من اگر روی آن می نشستم دعوا میشودم. چون آنها از آن میزن نان می خوردند.

 حق داشتند شما که دوست ندارید نانتان به پشت کسی آغشته شود.

پشت میز یک تخته بود. تخته ایی که تمام آچار ها، بکس ها دیگر وسیله ها آنجا بود. من تازه داشتم آنها را از میلاد می آموختم و آچارچی مغازه بودم.

کنار دست استاد می ایستادم. هیچ چیز نمی فهمیدم، هیچ سوالی نمی کردم. بعدش او میگفت فلان وسیله را بیاور.

من می رفتم و سه راه داشتم:

 او اینکه آن را پیدا میکردم و به پیشش می بردم.

 دوم اینکه نمی دانستم چیست و آنها را مجبور میکردم به من بفمانند که برای بار هزارم فلان آچار چیست.

 سوم اینکه پیداش نمیکردم در این حالت یا دوباره می آمدند و می فهماندم این آچار جایش اینجاست. یا اینکه روی ماشین های دیگر به جستو و جوی آن می شتافتم.

کنار میز یک دفتر وجود داشت. دفتر از جنس چوب بود. رنگ روغن به آن زده بودند. دفتر کار بود( البته هیچکاری در آن انجام نمیشود) فقط دفتر صورت حساب ها آنجا بود. گاهی هم داخل استراحت میکردند( کم مصرفت ترین جای مغازه ما همان بود)

یکی دیگر از کار هایی که میلاد انجام می داد این بود که از رسم های مکانیک ها می گفت. اینکه مثلا وقتی صبح در مغازه می آیی باید یک آبکشی انجام دهی. مکانیک باید انطور باشد باید فلان طور باشد؛ البته داود آن را میگفت؛ ولی کلا ما میلاد بیشتر صحبت میکردم.

و خب ناخداگاه از طرز فکر مکانیک ها میگفتند؛ البته من خوشبختانه یا بدبختانه: هر روز به مقدار وعده غذایی یک وال دریایی نصیحت به خودرم می داند( از نصیحت ها بگیر تا قصه ها و پند های زندگی)

 این صحبت ها مدام در گومش خوانده میشود. دیگر به آنها عادت کرده بودند. حرف هایی که برای من اصلا منطقی و قابل درک نبودند. من از قاعده در و دروازه استفاده میکردم.

اما یک حرف خوب و درست حسابی را همچنان در ذهن خود دارم. که فکر میکنم تنها جمله درست است که از آنجا یاد گرفته ام و یادم مانده است: کارت را درست انجام بده. فقط منت خدا را بکش. تمام.

کمی بعد با پسر جدید آشنا شدم. نامش محمد بود. به او آقا محمد میگفتم. پسر سبزه روی خوش تیپ و خوشگلی  بود.

آنجا شاگرد نبود. پسر استاد حسین بود و فروشگاه را می چرخاند.

فروشگاه داخل دفتر بود. داخل دفتر یک دری آهنی دستشویی بود. زیر پله های طبقه بالا ساختمان بود و کلی لوازم یدکی وجود داشت که مخصوص مغازه ما و مشتری های ما بودند.

یک هفته ایی کار کردم، متوجه شدم که برای  کسی که خیلی نازک و نارنجی بوده، دست به کارهای کمی سخت نزده است، کار کمی دشواری است( البته بعد از مدتی کار برایم عادی شد)

به خصوص که من بسیار حواس پرت بودم. این واقعا بسیار مایه اذیت و عذاب من بود و من به اندازه ستاره هایی که در شب دیده نمی شوند، بابت این موضوع مورد مواخذه قرار میگرفم.

در آن یک هفته، چرخ باز کردن را با دستگاه بکس باد یاد گرفتم( بکس باد پیچ باز و بسته کن بادی است که منطقا با این همه بادی که در این خط آوردم با باد فشار قوی کار میکند)

خَرک کردن را(خَرک کردن یعنی ماشین را بالا نگه داشتن با یک سری وسیله اهرم مانند بدون اینکه از جک استفاده کنیم. تعریفش را درست نمی دانم)

کمی هم کلاس آچار شناسی گذراندم. با اینکه تمام کار روزم نگاه کردن و آچار آوردن بود، برای من دشوار و خسته کننده بود.

بلاخره من هیچ وقت خود را در این شرایط ندیده بودم و این کاملا طبیعی بود.

 هر روزی که سرکار میرفتم این جمله ورد زبانم بود: من تا آخر این هفته   سر کار می روم. من تا آخر این هفته سر کار میروم. بعد دیگه نمی آیم.

بلاخره پنجشنبه رسیده. این دو دلیل خوب داشت. اول اینکه ما جمعه تعطیل هستیم و این یعنی خواب راحت. یعنی بلاخره احساس میکنی در تابستان هستی.

دومین نکته آن این است که پنجشنبه ها عصر کار تعطیل. ما دو تایم کار میکردیم. یک تایم از ساعت 8 تا 1 ظهر و یک تایم دیگه از ساعت 4 تا 8 شب.

ماشین ها را همه رد کرده بودیم و ساعت آخر کار بود و ما(من) داشتم پودر دستی لباس میرختم و با آب و تی به جان لکه ها افتاده بودم.

 هر هفته که کار تمام میشود مغازه باید شسته میشود این قانون بود. ارزو می کردم که ای کاش این شست شو زود تر تمام می شود. چون اینطور می توانستم به دامان مهربان خانه پنهاه ببرم.

 کلی تقلا میکردم و خب خودتان خوب می دانید که آخر کاری چقدر آدم عذاب آور است، انگار تمامی ندارد و از طرفی دیگر جانی هم برایت نمی ماند.

با همه دیر یا زود شدن ها، جارو کشیدم آب زدم. چراغ ها را خاموش کردم. وسیله ها را جمع کردم و حالا واقعا نمی توانستند هیچطوره نگهم دارند.

شاد و خندان می خواستم  به خانه بروم که صدایی آمد: کجا؟ بودی حالا.

این صدای آقا محمد بود. هنوز هم هیچ جوابی برای این حرف ندارم. متاسفانه  این کلمه تیکه کلامش بود.

من هم واقعا آن لحظه ها نمی دانستم چه بگویم و ماشینم به عطسه زدن می افتاد.

گفت به دفتر بروم. داشتند با  استاد داود حساب های هفته را انجام می دادند. کمی که این کار ها را کردند، آقا محمد رو به من کرد و  به من سه عدد اسکناس 10 هزار تومنی که پول رایج مملکت بود به من داد.

و گفت: این دستمزد(یا حقوق دقیقا نمی دانم) این هفته تو.

من با استاد حسین هیچگاه درباره پول حرف نزدم. حتی تا آخرین روزی که کنارش کار کردم هم یک بار هم راجب این موضوع حرف نزدم. دستمزد به من بده یا اینکه توافقی راجب گرفتن پول بکنم.

حتی یک بار هم تعارف نکردم و بگویم قابلی ندارد. فقط تشکر کردم و گفتم: خیلی لطف کردید و ممنونم.

بعدش هم به طرف خانه رفتم. وسط های راه خانه پول های درآوردم. اولین پولی که به خاطر کار کرد خودم به دست آمده بود.

 هیجان زده شوده بودم. وقتی خانه می رفتم به خود گفتم، این هفته آینده را می روم و دیگر نمی رم.

این داستان تا آخر تابستان بود. تمام هفته میگفتم من دیگر سرکار نمی روم. وقتی که پول می گرفتم می گفتم: فقط هفته دیگر می روم و بعدش…

2 پاسخ به “من یک مکانیک هستم(بخش دوم)”

  1. داستان من مکانیک هستم جالب و خواندنی بود محمد عزیز. و یک نکته ی جالب دیگراینکه ،من هم اهوازی هستم. از آشنایی با شما خوشحالم

    1. mohammadmahdi میگویند: پاسخ

      باعث افتخار بنده هستش که متن من برای شما دلپذیر بوده

دیدگاهتان را بنویسید