من یک مکانیک هستم!

من یک مکانیک هستم!

وقت خوردن حلوای راهنمایی بود و باید انتخاب رشته میکردم.  خوشبختان من نسبت به خیلی از بچه های مدرسه میشناختم( تقریبا 60 درصد)  بیشتر انتخاب رشته فکر میکردم و هم اینکه تکلیفی مشخص تر داشتم.

چون خوب می دانستم من به هیچ عنوان سراغ رشته های نظری نخواهم رفت.

با اینکه حفظیات خوبی هم داشتم، از زمانی که چشم به جهان گشودم، از دکتر ها و دکتر شدن خوشم نمی آمد.

ریاضی را هم می فهمم. تا حدی قابل قبول با ریاضی و خانواده آن دوستی خوبی دارم؛ ولی مانند تمام پسرهای روی کره زمین( آن دسته از پسر هایی که ریاضی را دوست دارند را نمی دانم کجای آمار بگذارم؛ البته که استثنا ها در آمار حساب نمی شوند:) ریاضی را دوست ندارم. البته اگر مبحثش را درک کنم برایم قابل تحمل است.

انسانی هم هیچگونه جذابیتی برایم نداشت. به صورت کلی علاقه ایی به انسانی نداشتم( البته شاخه های دانشگاهش را خوب هستند؛ ولی دوست نداشتم در مقطع دبیرستان انسانی بخوانم)

این سبک سیاق من است. من به هیچ عنوان نمی خواهم درمورد رشته های بد بگویم. هرکس مدل خود را دارد. با این حساب تکلیف خود را خوب می دانستم من فنی خواهم شد. از اول هم همین ایده را داشتم.

برادر من در رشته الکترونیک درس خوانده، پسر عمو و پسر عمه من هم از شاخه ریاضی روی برق پریده بودند. من هم می خواستم جا پای آنها بگذارم و سراغ همچنین رشته هایی بروم؛ البته که من اصلا دست به سیم نبودم و هیچگاه زحمت انجام کار را به خودم نداده بودم.

اما وقتی بچه تر بودم عاشق لحیم کاری بودم. برادرم یک کیت بزرگ داشت و من هم برای تفریح روی آن لحیم کاری میکردم. اینقدر این کار را کرده بودم که به قول پدرم مانند کارخانه ایی شده بود.

دست آخر هم با همان هویه دست خود را سوزاندم و یک تاول بزرگ زدم. از درد دیوانه ناچار سراغ دم دست ترین گزینه آب میرفتم. آب ساکتش میکرد؛ولی به محض اینکه پستانکش را میگرفتی چنان جیغی میزد که گفتنی نیست.

تا اینکه به ایده پدرم( اگر درست گفته باشم)  یک قاشق ماست روی آن ریختم دهانش را با آبنباتش بستم. هنوز هم خیلی کوچک و نا محسوس جای آن روی دست چپم باقیست. قبلا بیشتر مشخص بود؛ اما حالا تقریبا محو شده است.

از اصل پرت نشویم. من در ذهن خود بین برق و الکترونیک مانده بودم( رشته الکتروتکنیک را برق میگویند. ساده بگویم: الکترونیک برق فشار ضعیف است مثل کامپیوتر ها، الکتروتکنیک برق فشار قوی مثل سیم کشی ساختمان)

دقیق نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. تا اینکه آن شب تاریک فرا رسید( انگار بقیه شب ها روشن هستند)

دقیق نمی دانم چرا از خانه بیرون زده بودم. شاید رفته بودم پیاده روی کنم. به هر حال خرید نمی خواستم بکنم. می خواستم کمی پیاده روی کنم. دلیل دیگری به ذهنم نمی رسد.

از خانه بیرون زدم و به سر کوچه خودمان رسیدم که تصادفی یا بهتر بگویم به لطف خداوند، یکی از دوستانم را دیدم. کسی را که سالی یک بار آن هم فقط دم سوپرمارکت ها  روئیت میشود( و میشود) کسی که با چشم مسلح قابل دیدن نبود

در خانه داشت و به شدت…Ps4 بچه محل خودمان بود؛ اما از آن ادم ها بود که یک

اهل کنسول بازی بود؛ البته الانش را خبر ندارم خب آن موقع ها اینطور بود.

دیدمش و سلام کردم و بعد از نوشابه باز کردن های معمول به او گفتم: چه خبر پسر چیکارا میکنی؟

او هم گفت: پیاده روی میکنم.

من هم همراهش شدم. در محله تاریک، ترسناک و خلوتمان. در یکی از فصل ها که برگ های زرد نبود، شروع به پیاده کردیم و حرافی را شروع کردیم. همچنان که در حال گفتن هجویات بودیم، من بحث را به سمت انتخاب رشته بردم و پرسیدم: حامد تو چه رشته ایی رفته ایی؟

او یک سال از من هم بزرگ تر است؛ اما از نظر جثه بیشتر از این حرف ها. او گفت: من مکانیک خودرو رفته ام.

او شروع کرد از مکانیک خودرو گفت. من هم واقعا خوشم آمد. خب یک جورایی مرا از مدار های برقی بیرون آورد و مرا سراغ موتور های ماشین آورد. او گفتم و مرا نرم کرد که فکر خیالم را به سمت مکانیک سوغ دهم.

بعد از گفتگو سراغ خانواده خودم رفتم و در مورد این نکته و پیشنهاد دوستم گفتم. اینجا بود که یکی از صفت های بزرگ و شیرین خانواداه عزیز من آشکار میشود. اینکه میگذارند خودت تصمیم بگیری و کاری را که دوست داری را انجام دهی.

این ویژگی شگفت انگیز و فوق العاده است. آنها به من اجازه میدهند، من برای خودم تصمیم بگیرم و کاری را که دوست دارم را  انجام بدهم. مشاوره میدهند؛ ولی تصمیم نهایی با من است.

این یک نعمت بزرگ است که خداوند به خانواده ارزانی داشته است. زمانی خود آدم  تصمیم میگرد. دنبال علاقه اش میرود. حسش بسیار بهتر است و از کاری که انجام میدهد لذت می برد و در نتیجه به مراتب بهتر خواهد بود.

اتفاقا با این تصمیم استقبال خوبی به عمل هم آمد. من هم احساس کردم راهی که می خواهم بروم راهی درست است. من هم تمایل قلبی ام از برق به سمت مکانیک رفت( منظور از برق همان الکترونیک و الکتروتکنیک است من یک کاسه شان می کنم)

اما دوست عزیزم حامد،  یک نکته بسیار کلیدی دیگر را هم در مورد همین موضوعات گفت. چیزی که بعدا چراغ راه من شد و تغییرات زیادی را برای من به همراه داشت.

او گفت اگر می خواهی واقعا مکانیک را فرابگیری و درک درستی داشته باشی باید بیرون دست به آچار شوی.

او گفت که تئوری را در مدرسه درک میکنی و کار فنی و اصلی را در بیرون در مغازه و مکانیکی ها. فکر کنم بعد از 4 سال گذشتن از آن جمله هنوز هم میگویم این صحبت بسیار درست و به جا بود.

پس این هم در ذهن من به وجود آمد که پس از اتمام امتحانات خرداد ماه دنبال کار کردن در مغازه مکانیکی بروم. این کار دو مزیت را برای من همراه داشت:

اول اینکه من سراغ کار می رفتم. محیط را میدیدم شرایط را میدیم و بعد اگر خوشم می آمد که ادامه دهم.

اگر هم به هر دلیلی از ماشین وکار و داستان حال نکردم، خب بیخالش میشوم و خود را از یک سال درس خواندن چیزی که اصلا علاقه ایی به آن ندارم خود را نجات داده ام( مانند سوپر من)

از طرفی قبل از اینکه درس را شروع کنم، با اصل های اولیه و خیلی بیشتر از رشته تحصیلی خودم آشنا می شوم و درک درست تری نسبت به این موضوع پیدا میکنم.

یعنی من وقتی سرکلاس میروم یک سرباز صفر نیستم خودم یک رسمی تمام میشوم:)

این نکته را هم بگویم اصلا تصور نکنید، کسانی که سراغ هنرستان میروند افراد نخاله ایی هستند.  درست که دبیرستان ها از نظر جو جایی بهتر هستند( حداقل اینطور تصور کنید) ولی اگر کسی که سراغ رشته شاخه فنی رفته باشد و علاقه به آن کار داشت باشد، می تواند به شکوفایی و موفقت های مد نظر خود در حد خود برسد( البته خواسته های من در هنرستان نیستند)

من هم پس از اتمام سال تحصیلی در مقطع راهنمایی خودم،  که در مجموع سه سال پایین تر 30/19 نرفته بود، دنبال کار کردن رفتم. رفتم تا برای اولین بار کاری به غیر از کار در خانه را انجام دهم.

در نزدیک خانه ما محله ایی هست که اگر اهوازی باشید؛ کمی هم ماشین باز حتما می شناسیدش.

خیابان کمپانی نام دارد. نامش قدمی اش کمپانی اما جدیدا به آن پیروزی میگویند. خیابان  طویلی است. اولش بیشتر حالت خانه های مسکونی را دارد و چند بقالی.

بعدش راسته کلی آهنگ فروش و چند کارواش هم پیدا میشود. بعد از چهار راه آنجا راسته مکانیک ها میشود، خدمات خودرو، تراشکار های و این جور چیزه ها. مانند ریگ آنجا هست. اگر مسیر را ادامه دهید به ورزشگاه قدس خواهید رسید و بقیه اش هم نیاز به گفتن ندارد.

من هم تصمیم گرفتم، سراغ یکی از استاد کار ها بروم تا رسم مکانیکی را به من بیاموزد.

با نزدیک ترین و اولین مکانیکی که رسیدم سراغش رفتم. یک مکانیکی که قبل از کمپانی بود، کوچک بود. از او پرسیدم که شاگرد می خواهد. او هم جواب داد: من نمی خواهم؛ ولی استاد سعید در آن فرعی هست. او می خواهد.

از کمپانی دور تر هم شده بودم، به سمتش رفتم. نام فرعی را نمی دانم. فکر کنم تنها در آن فرعی خودش مکانیک باشد. خیابان از سمت راست کاملا یک دیوار ساف و سیمانی است و چپش خانه های مسکونی و ویلایی.

فقط یادم می آید چند درخت مورت در آنجا دیده میشود و پشت آنها در های بازکه آبی پر بودند و با رنگ  زرد روی آن نوشته بودند: مکانیکی سعید.

من هم برای اولین بار در زندگی پر خیر و برکت خودم، رفتم در یک مغازه مکانیکی( حالا که خودم فکر میکنم چقدر مسخره) برای اولین بار هم برای کار کردن وارد جایی شدم. مغازه اش بزرگ بود و سیاه. خیلی سیاه.

مانند چای عراقی از گریس و تمام اشغال های دیگر کثیف شده بود. انگار تا به حال آبی به آنها نخورده باشد؛ اما فقط سیاهی بود و از نظر فزیکی هیچگونه زباله ایی نبود.

اولش مانند یک ورودی  دراز بود. اندازه یک ماشین و دو آدم که از دو طرفش رد شوند جا بود.

فکر کنم 3 ماشین را همان جا می توانست در آنجا تعمیر کند( پشت سر هم)؛ ولی آن موقع خالی بود. از آن بخش اولیه رد شدم. اینجا قلب تعمیرگاه است.  یک مکان مستطیلی بزرگ بود. وسطش چند مبل بود با یک حلبی سیاه خاموش که دو نفر داشتم با هم اختلال میکردند. یک نفر هم سمت چپ بود و داشت با یک ماشین که کاپوتش بالا بود ور میرفت. گوشه چپ هم کلی ضایعات و کلی ات اشغال های مختلف وجود داشت؛ البته شاید هم تخته وسایل بودم درست نمی دانم( البته که مانند مکان اولیه تمام سیاه و مانند کوره های زغال پزی)

سراغ آن دو نفر رفتم و گفتم آمده ام شاگردی کنم، آن دو هم گفتند که استاد ایشون هستند. منظورشان همان اقای بود  که سر ماشین کار میکند بود. او استاد سعید بود.

در همان لحظه او رفت پشت. آن پشت هم یک انباری مانند پر از زباله داشتند که من توجه زیاد به آن نکردم.

به من تعارف کردند من هم روی مبل های قدیمی و تقریبا چرک و کثیف نشستم.

نفر رو به رویم  پوستی سفید داشت. مو هایش هم تقریبا خاکستری مایل به سفید. با یک پیراهن سفید با خط های مشکی( چقدر سفید شد!)

بقل دستی من هم مردی با پوستی سبزه مایل به تیره بود. واضح بود که عرب زبان است. با تیشرتی(اگر اشتباه نکنم) تیره تر از خودش( چقدر سیاه شد!)

مرد سفید پوش داشتد با آب تاب برایش خاطره ایی تعریف میکرد.

او داشت میگفت: پسرم تمام صندق صدقات های سی متری تا چهار راه زند را خالی کرده بود و کلانتری گرفته بودش( سی متری تا زند خیلی زیاد میشود. نمی دانم؛ ولی چند کیلومتری میشود!)

مرد سیاه پوش گفت: پسرت معتاده.

او هم خیلی راحت و بی ریا گفت: اره.

مرد سیاه پوش خندید و رو به من گفت: چه افتخاری هم میکنه.

مرد سفید که ککش هم نمی گذید با هیجان و التهاب خاصی گفت: ولش کن، بگذار برایت بقیه اش را بگویم. بعدش از پسرم پرسیدند برای چه صندق ها را خالی کردی. می دونی پسرم چی جواب داد؟

اینجا کمی صدایش را کلفت کرد و حالتی شعف خاصی داشت و گفت:  پس بزارم این پول ها رهبری بخورد( البته لفظ جمله کمی بد تر بود. من برای اینکه به ایشون توهین نکرده باشم اینطور مطرح کردم. این حرف هم به هیچ عنوان جهت گیر سیاسی ندارد و از زبان شخصی دیگر مطرح شده است که واقعا باعث تاسف است)

و با هیجان منتظر تایید طرفش بود. دیگر صحبتی پیش نیامد. فکر نکنم مرد سیاه پوش حرفی زده باشد یا تاییدش کرده باشد حداقل من دیگر یادم می آد. من فقط مانند ضبط صدایی در حال تماشای آنها بودم. البته به خاطر این حرفش هم کمی ناراحت شدم.

استاد سعید برگشت. او تیشرت سیاه ساده داشت. سبزه بود و کمی هم آفتاب سوخته( یکی نیست به من بگه آخه مرد مومن این ها را از کجا یادت مانده؟) البته سبیل سیاهی هم داشت.  بلند شدم و گفتم: سلام. می خواستم اگر قبول کنید شاگردی شما را بکنم.

او که داشت رو ماشین کار میکرد. گفت: چقدر مکانیکی بلد هستی.

من هم به قولی گفتم: اینقدری که با یک مار بلد است روی دست پاهایش راه برود.

او هم گفت: برایت خیلی درآمدی نداره. حالا که کاری بلد نیستی.

من هم گفتم: خودم دوست دارم کار کنم.

استاد هم قبول کرد و گفت: از فردا ساعت 8 سر کار بیام.

من هم پیروزمندانه( این را مطمعن هستم نبودم) از مغازه خارج شدم  و خبر پیدا کردن کار را به اهل خانه دادم.

و مثل انسانی متعهد رفتم و شب را خوابیدم؛ اما به لطف خداوند مهربان و عزیز من، دو روز را پیاپی خوابم برد. برای همین هم سراغ کار نرفتم. بعد از این هم دیگر سراغ آن مرد نرفتم.

و خوشبختانه هیچ وقت زیر دست استاد سعید دست به آچار نشدم. شاید هم متاسفانه کسی چه می داند.

دیدگاهتان را بنویسید