تاریخچه کتاب خوانی من

تاریخچه کتاب خوانی من

تاریخچه کتاب خوانی من به سال های بسیار دور بر میگردد. آن زمان هایی که یک بچه خیلی کوچیک بودم و هنوز مدرسه نمی رفتم.

آن موقع ها کتاب برای مانند برادری نا تنی حساب می آمد. آن موقع ها( التبه که بسیار بی مزه شروع کردم خودمم می دونم) و اما حقیقت:

من از کودکی کتاب ها را دوست داشتم. یعنی در تمام زمان های زندگی خود ت این لحظه کتاب ها را دوست داشته ام. آن موقع ها از خرید کتاب های جدید لذت میبردم. این هیجان خرید آنها هم باعث میشود که سراغشان بروم و از این زمین پر برکت چیزی برای خود برداشت کنم. این حس به قدری بود که کتاب هایی که ظاهر قطور ولی باتن کم محتوایی داشت را بسیار سریع می خواندم.

یادم می آید یکی از کتاب ها را که خریده بودم را به محض اینکه خانه آوردم و شروع به خواندنش کردم. وقتی که می خواستم این گنجنه ارزشمند را ببندم، حدود 100 صفحه ایی از آن را خوانده بودم( چرا حالا همچنین اشتیاق سوزانی در من نیست؟)

البته ازقصه های قبل خواب خوشم نمی آمد( واقعا از مادرم سپاس گذارم که هیچ وقت در حق من این کار را نمی کرد. مگر زمان هایی که اگر قصه دوستی کنارم می خوابید و در خواست قصه میکرد؛ البته قصه های مادرم هم که تا به حال شنیده ام اصلا جالب نیست) چون خوابیدن با این صدایی که دارد برای تو قصه می گوید، ممکن نیست. چون من تا کلمه آخر داستان چشمانم به سقف خشک شده است، در حالی که کسی که کنار من دراز کشیده، دیگر به جهان مادی وصل نیست.

این هایی که بالا گفتم، به کتاب خوانی من در زمانی ابتدایی برمیگردد. آن وقت ها رمان نمی خواندم( حتی داستان کودک) یعنی ما اصلا رمان در خانه نداشتیم که بخوانم؛ (ولی حالا که یادم آمد ما یک مجموعه قصه قصه های خوب برای بچه های خوب داشتیم؛ ولی هیچ وقت سراغش نمی رفتیم. واقعا چرا؟) در ضمن آن موقع ها فقط کتاب هایی را حاضر بودم بخوانم که خودم آنها را خریده باشم. کتاب های کتاب خانه وجود خارجی نداشتند.

آن موقع ها کتاب هایی جانور شناسی می خواندم. درباره نوع زیست آنها. غذا خوردن و چیزی کودکانه که با تصاویر جذاب و خوبی تزیین شده بودند.

حتی نام بعضی شان را هم یادم می آید: دایناسور ها، گرگ ها و سگ ها، گربه سانان و امثال اینها

این سبک کتاب ها کتاب های مرجعی بودند که به صورت اختصار درباره حیوانات و نوع زیست شان توضیح میداد که طبیعی است که حتی یک کلمه از آنها را یاد نمی آید.

اما کتاب هایی که میخوانم یک نویسنده خاص داشت. می دانید تنها نویسنده ایی که از آن دوران یادم می آید.  نامش: کریستین گانزی بود. که احتمالا جانور شناسی چیزی باشد. چون اغلب کتاب هایی که نامشان را گفتم، از همین شخص بودند و خب چون نام نویسنده هایشان را می خواندم این یک مورد را به خاطر داردم.

البته پسر همسایه ما هم که کتاب سگ ها و گرگ ها را داشت و فکر میکنم در این عمر تاثیر گذار بود. چون من همیشه گونه گرگ را دوست داشتم و او سگ ها، بی شک یک مطلب فقط راجب او و خودم خواهم نوشت. هر جا که هست امیدوارم صحیح و سالم باشد.

کمی که بزرگ تر شدم  نور تلوزیون ها و کامپیوتر ها، نور چشمانم را برای دیدن کتاب ها و خواندن آنها گرفت. این اتفاق بسیار آرام و هیجان انگیز افتاد؛ البته این نکته را هم بگویم شاید اگر برایم کتابی می خریدند،  کتاب خواندن را ادامه می دادم؛ ولی از آنجای که من در خانواده ایی بسیار کتاب نخوان بزرگ شدم که کتاب خانه ها پر از کتاب بود؛ ولی دستمان کنترل تلوزیون، من اصلا احساس نیاز برای خواندن کتاب نمی کردم.

فقط دو تا از عمو هایم کتاب می خوانند. یکی شان را که سالی یک بار هم او نمی بینم و آن یکی هم که سالی یک بار می بینم، با خواندن کتاب ها اعتقاد عجیب و خاص خودش را پیدا کرده است. خب سبکش کاملا با من فرق می کند.

من کم کم کتاب ها را رها کردم. دنبال کار های دیگر رفتم؛ اما هیچگاه علاقه خود را به خواندن کتاب از دست ندادم. همچنان از کتاب انبار کردن لذت می بردم( این چیزی است که خوب از خانواده احمدی به اثر بردم) خرید آنها و رفتن به نمایشگاه کتاب همیشه مرا به وجود می آورد.

نکته  بین پرانتزی را هم مطرح کنم که درست است که کتاب خواندن را رها کردم؛ اما نقش بازی کردن را نه. من همیشه سعی میکردم اگر درباره کتاب و یا کتاب خوانی صحبت شود، به عنوان شخصی کتاب خوان و کتاب دوست در آن جمع خود نشان دهم.( البته واقعا کتاب دوست درست است)

اما از اقبال بد یا خوب من به خاطر داشتن خانواده ای شگفت انگیز که همشان همه چیز را می دانند، کمترین صحبت ها درباره کتاب هاست.

این حس در حدی بود که حتی با اینکه کلمه ایی کتاب نمی خواندم،  خودم را هم گول میزدم و باور میکردم که آدم کتاب خوانی هست و خود را آدمی کتاب خوان تصور میکردم.

زمان گذشت تا اینکه من به دورانی رسیدم و کشف بزرگی را در زندگی کردم. آن هم این بود که فهمیدم که من عاشق نوشتن هستم. انگار که نیمه گمشده خود را پیدا کرده باشم. آن موقع کلاس دهم بود( من از آن نظام جدید هایش هستم) نوشتن را شروع کردم و چند باری قلم زدم و به این نتیجه رسیدم که واقعا فایده ندارد. می دانید واقعا فایده ندارد که نویسنده باشید؛ ولی کتاب نخوانید. مانند این است که لامپی که هی روش خاموش میشود.

نه نور درستی می دهید و نه  خاموشی می شود تا تکلیفمان مشخص شود. یک جور دوگانگی بی معنی بود. و این فقط بیشتر اعصاب آدم را خراب می کند.

 این شد که تصمیم را گرفتم. تصمیمی که باید زودتر گرفته میشود را گرفتم؛ ولی من تازه به این نتیجه رسیده بودم(یعنی واقعا احساس نیاز کرده بودم) پس هیچ عیبی نداشت که آن موقع شروع کردم. چون تازه فهمیدم و خب شروع کردم.

اولین رمان زندگی خود را شروع کردم. خب من در خانه رمان نداشتم؛ اما یک اتفاق شگفت انگیز افتاد. برادرم که تعریف یک کتابی را از دوستش شنیده بود، رفت و آن را خرید. آن کتاب را هم کامل خواند؛ اما این فرصت بود. من می خواستم رمانی داشته باشم که آن را بخوانم و به مدت کمتر از یک ماه یک رمان درست در خانه ما وارد شده بود. چه فرصتی بهتر از این.

من هم شروع به خواندن آن کردم. نامش پر بود. نویسنده اش شارلوت مری ماتیس نویسنده انگلستانی است. آن را فقط یک بار به خودم اجازه دادم که بخوانم. درست است که آن سبک کتاب را دوست ندارم؛ ولی شروع خوبی بود. شروعی با یک رمان عشقانه درام که تا حدی هم آدم را درگیر میکرد.

این کتاب هیچگونه تغییر در من نداشت. من هیچ چیز خاصی را از آن متوجه نشدم. با خواندن آن کتاب هیچ فکر و ذهنیت جدیدی در من شکل نگرفت. من به هیچ عنوان کسی شخصی جدید در زندگی خودم را ندیدم.

این کتاب را من مانند روزنامه خواندم. خب بعد چندین سال نخواندن کتاب غیر درسی این اولین کتاب بود. من هم شروع کردمش و خب مسلم است که چیزی از آن دستگیرم نمی شود.

اما این کتاب یک ویژگی بسیار بزرگ داشت. یک نکته بزرگ را در زندگی من وارد کرد که بسیار مهم و ارزشمند بود. چیزی که ارزشش از همه نکته های درون آن کتاب شاید بیشتر باشد. نکته ایی که باعث ادامه دادن به من به خواندن کتاب من شد.

در متنش جست و جو نکنید. من با خواندن آن کتاب سر نخی را گرفتم. سر نخی که مرا به جهان کتاب ها هدایت میکرد. این کتاب دقیقا مانند پلی بود که مرا وارد جهان کتاب ها کرد. باعث شد خود را بیشتر به کتاب ها بچسبانم. باعث شد من با کاغذ هایی که با چسب به هم چسبیده اند و خانواده ایی ساخته اند، بیشتر آشنا شوم.

بگذارید خاطره ایی از کتاب ها خواندن بگویم: آن موقع که کتاب های خوانده شدن من بیشتر 10 تا هم نمیرسید.

این سوال را خیلی ریز و کوچک در ذهن خود داشتم که این کتاب ها در زندگی من چه تاثیر دارند؟ من با خوانند آنها چه چیزی را به خود اضافه میکنم؟

این سوال در ذهنم کوچک بود تا اینکه روزی که در مدرسه کتاب می خواندم( زمانی که کلاسمان بیکار بود یک کتاب همراه داشتم و می خواندم) یکی از همکلاسی های من آمد و گفت: احمدی( نمی دانم چرا هیچکس مرا با اسم کوچک صدا نمی کند؟) این کتاب هایی که می خوانی به چه دردی می خورد؟ چه چیزی فهمیده ایی؟ چه چیزی به تو اضافه کرده است؟

البته این را نقل به معنی گفتم دقیقا جمله اش یادم نمی آمد؛ ولی تقریبا همین ها را  میگفت. فقط خشن تر که لحن تمسخرگونه ایی داشت( حداقل من آن موقع اینطور فکرمیکردم)

من هم عصبی شدم و گفتم: من خیلی چیزها از کتاب ها یاد گرفتم…

شروع کردم به هجو گویی های دیگر. هجو هایی  که حتی خودم که این کلمه ها از دهانم بیرون می آمد می دانستم دروغ است. می دانستم. این نکته را خوب می دانستم که جواب این سوال را نمی دانم.

این مسئله میگذرد وخب این سوال به من جواب داده نمیشود. تا اینکه کلاس یازدهم می رسم. زمانی که کتاب های بیشتر را ورق میزنم و چیزهای بیشتر را خواندم.

جوابی بسیار کلیدی کشف کردم. لحظه ایی در ذهنم جرقه خورد. وقتی بیشتر خواندم کتاب خواندم، متوجه شدم من هیچ چیزی نمی دانم. تازه فهمیدم که واقعا در بین این همه آگاهی که کتاب ها دارند، هیچ چیزی نمی دانم. برای همین هست که کتاب ها را می خوام. تا چیزی را یاد بگیرم تا چیزی را درک کنم.

کتاب ها را می خوانم تا قطره ای از دریای علم را برای خودم داشتمه باشم. این کشف برای من بسیار بزرگ و شگفت انگیز بود.

و حس کنجکاو و چموش مرا بسیار آرام و قانع کرد.

این جمله هم می تواند زمینه این مطلب باشد که در پیج اینستاگرامی خواندم که نوشته بود: کتاب خواندن دردناک است. چون اعتراف به اینکه هیچ چیزی نمی دانیم کمی دردناک است.

البته من در چند وقت گذشته، توانستم چیزهای جدید بسیار از بیشتر  کتاب ها نسبت به گذشته کسب کنم. توانستم  یادگیر خود را به طرز چشمگیری افزایش بدم.

ادم همیشه دوست دارد بعد از خواندن یک کتاب، سراغ کتاب بعدی برود؛ ولی زمانی که کتابی که تازه خواندی را دوباره شروع به خواندن میکنی یادگیر آغاز میشود.

من با اینکه این کار بسیار کسالت آور و اعصاب خورد کن است، شروع کردم. دوباره خوانی را آغاز کردم.

این نصیحتی بود که شاهین کلانتری عزیز در یکی از فایل هایش کرد. من هم آن را اجرا کردم و خب تاثیرش بسیار شگفت انگیز و فوق العاده زیاد و عالی بود.

در نهایت بگویم که از زمانی که تاریخچه کتاب خوانی من به صورت حرفه ای ادامه پیدا کرد. من بسیار بهتر شدم. واقعا توانستم از نظر روحی رشد کنم. به این درک رسیدم که: هرچه بزرگ تر می شوم، می فهمم چقدر کوچک هستم و این اتفاق نمی افتد مگر اینکه زیاد کاری را  انجام دهم.

دیدگاهتان را بنویسید