چقدر روی خودتان؟ چقدر روی خدای خودتان؟

چقدر روی خودتان؟ چقدر روی خدای خودتان؟

 

می دانید من فکر میکنم یکی از بزرگ ترین مسئله ما انسان ها این است! متوجه ایید چه میگویم؟ شاید تمام درگیری هایمان از همان نشأت میگیرد.

ما می خواهیم کم بخوابیم. بیشتر کار کنیم، کمتر تفریح کنیم. می خواهیم هرطور شده بیشتر فعالیت های فیزیکی داشته باشیم. تا نتیجه های دلخواه زندگی خود را بدست بیاوریم.

خب حق هم داریم. زندگی خودش بار سنگینی بر دوش ماست. بد بار است. جای دست ندارد. سنگین و خشن می ماند.

گروهی به زور خود را نگه می دارند، گروهی خورد میشوند. بعضی حتی حاضر نیستند زیر بارش بروند.

انسان ها سال هاست که دنبال فرمول آن میگردند. چگونه وزنش را کم کنیم؟

با این منطق زندگی در ماه که به ما محبت بی وزنی را میدهد، بسیار جذاب است؛ اما ما زمینی هستیم. چه مصیبتی. بعضی هم اینطور خود را قانع میکنند.مانند خیلی از این انگیزشی ها. داری زیر بار زندگی از هم گسسته میشود؟ عیبی ندارد. تو باید همچنان مانند چسب یک دو سه خود را نگه داری… و از این اباطیل.

می دانید. بین آن گروه بندی که براتان گفتم، دسته دیگری هم قرار بدهیم. گروهی که یک تنه این بار را بلند نمی کنند.

منظورم این نیست! اشتباه نکنید. من تیمی تشکیل دادن را نمی گویم. کار گروهی را نمی گویم.

صد البته که کار گروهی می تواند بسیار تاثیر گذار باشد؛ اما فشار را کم میکند؟

در تیم هرچقدر هم مسئله ها را تقسیم کنیم. آن کارها اینقدر بزرگ هستند که کار را به استخوان می رسانند!

بگذارید اینطور بگویم که بهتر بشود درکش کرد.

فرض کنید در حال بلند کردن یک فرغون بسیار سنگین هستید. صورتتان ورم کرده و قرمز شده اید. مانند این کشتی گیر ها، تمام هوا اطرافتان را با حرص وحشتناکی داخل میریزید. این را هم هی در دل زمزمه میکنی: الان میرسم. اگر این چهار راه را رد کنم رسیده ام. اگر اینجا را رد کنم دیگر رسیده ام. اگر اینجا را…

در حالی که دستانتان به شدت عرق کرده و احساس میکنید اگر کاردی به آنها بزنید سس گوجه طبیعی خواهید ساخت. تولیدی تمام داخلی.

همچنان که دارد جانتان در می آید و بار را میبرید، یک کامیون حمل بار بسیار می آید. یک عامله بار هم همراه خود دارد. کنار شما می ایستد و می پرسد: کجا میروی؟

شما هم میگوید: چند چهار راه پایین تر.

و بعد چند کارگر او از پشت ماشین پایین می آیند. فروغون را برمی دارند و در پشت کامیون میگذارد.  شما را هم خیلی مودبانه پیش راننده می نشانند.

راننده به شما خدا وقت میگوید و چای لب سوزی هم برای شما میریزد. شما را تا دم خانه تان می رساند و بار را خیلی محترمانه تحویلتان می دهد. شما آنها را با دعای خیر بدرقه میکنید.

بگذارید سوال مورد نظر خود را بپرسم. در کاری که انجام می دهید چقدر روی خودتان و توانایی هایتان حساب میکنید؟ چقدر روی خدا خودتان حساب میکنید؟

دیدگاهتان را بنویسید