چرا کتاب هایی که ما میخوانیم تاثیرگذار نیستند؟

چرا کتاب هایی که ما می خواهنیم تاثیر گذار نیستند؟

سلام سیمین. تا حالا کتاب قمار باز داستایوفسکی رو خوندی؟

اره بهار جون خوندمش چطور مگه؟

یکم ازش برام تعریف کن ببینم چطور کتابی هستش.

حقیقت دقیقا یادم نیست. در مورد یک پیشخدمت هست که عاشق یک دختری هست بعدش به خاطرش میره قمار میکنه و از این طور اتفاقات. اگر دقیق تر یادم بود برات تعریف میکردمغ ولی کتاب خیلی قشنگیه پیشنهاد میکنم حتما بخونیش.

این داستان برای من خیلی آشناست برای شما چطور؟ برای شما هم پیش آمده که از شما راجب کتابی که خوانده ایید بپرسند و با اینکه تا چند لحظه پیش فکر میکردید که کتاب را خوب می شناسید.

اما لحظه ارائه و توضیح راجب کتاب میشود. با کسی که کتاب را نخوانده است تفاوت چندانی ندارید.

چه جمله جالبی در کتاب بود؟ نام شخصیت هایش؟ جزئیات داستانش دقیقا چه بود؟

حق هم داریم که به خود بگوییم: من که این کتاب را خوانده ام. پس چرا چیزی در ذهنم نیست؟ من  این کتاب را خوانده ام؛ ولی مانند روزنامه همشهری که دیروز خوانده ام هیچ خبری به جزء بخش حوادثش در ذهنم نمانده است.

بگذارید کمی برگردیم.  زمانی که کتاب را میخوانیم: شاید دلیلش این باشد که:

کتاب ها به دردمان نمی خورند!

به فرض که کتاب را خوانیدم. خب حالا این کتابی که خوانده ایم چقدر در زندگی ما تاثیر گذاشته است؟

آیا نکته جدیدی را به ما آموخته است؟ اگر آموخته در کجا می توانیم به صورت عملی از آن استفاده کنیم؟

با این تفسیر ها تفاوت ما قبل از خواندن کتاب و بعد از آن چیست؟ چقدر از صحبت های نویسنده به عنوان نقل قول های گفت و گو های عمومی استفاده می کنیم؟ اتفاقات کتاب را در ذهن مرور کرده ایم؟

ما کتابی را میخوانیم؛ اما زمانی که کتاب نمی خوانیم چقدر از آن استفاد میکنیم؟ چند بار در روز از نقل قول های در گفت و گو های روزانه استفاده میکنیم؟

شاید جواب خیلی از ما ها کم یا حتی صفر باشد. این نشان دهنده این است که کتابی که هر چند ارزشمند و مفید بود؛ اما هیچ تاثیر مفید و حتی کوچکی روی ما نگذاشته است.

ما کتاب رو برای تاثیر گرفتن می خوانیم؛ ولی گاهی ما کتاب خواندن را با دویدن اشتباه میگیریم. مهم نیست که کی کتاب را تمام میکنیم. سرعت مطالعه ما چقدر است و اینکه سریع به سراغ کتاب بعدی برویم.

اگر آن تاثیر گذاری که در کتاب وجود دارد با عمیق تر نشدن و با سحل انگاری از دست بدهیم، تقریبا با کسی که فقط دارد یک روزنامه می خواند فرقی نداریم.

کتاب را باید زندگی کرد. اگر عمیق تر به محتوا و مطلب های کتاب نگاه کنیم و از جنبه فانتزی و سرگرمی بودن به آن نگاه نکنیم، بی شک می توانیم اطلاعات و آگاهی های ارزشمندی را از آن بدست بیاوریم.

برای مثال زمانی که داستانی می خوانید، مثال هایی در زندگی خود و دیگران که شبیه به آن واقعه بوده را پیدا کنید. یا اینکه نکته هایی که از آن کشف کرده ایید را بررسی کنید و با خود مرور کنید و دنبال راهی باشید که به صورت واقعیی و عملی از آنها استفاده کنید.

و اگر دنبال کف روی آب باشید هیچ وقت آب را نمی فهمید.

از کتاب ها یادداشت برداری نمی کنیم

دفتر چه ایی کنار خود داشته باشیم. اگر متنی زیبا دیدیم، نکته آموزنده ایی، نقل قول جالبی، برای خود ثبت و ضبط کنیم.

با این کار بعلاوه اینکه تکه های طلا را در بین نقره ها جدا میکنیم، تمرکز بیشتری بر روی متن هم خواهیم داشت و تمرکز خود به خود باعث میشود بیشتر هم متن را در خاطر خود داشته باشیم.

جدا از این مسئله که با نگاه کردن دوباره به آن جمله کتاب را برای خود تداعی خواهیم کرد و یک بازیابی اطلاعاتی خواهیم داشت.

کتاب را یک بار می خوانیم

کتاب ها روزنامه نیستند که با یک بار خواندن به بایگانی کتابخانه مان منتقل شوند. کتابی که دوسش داریم یا فکر میکنیم برایمان مفید هستند را بهتر است چند باری بخوانیم.

با این کار، کتاب را بهتر درک میکنید و قطعا بیشتر محتوای آن را به خاطر خواهید داشت.

با خواندن چندباره کتاب، تازه لایه های زیرین و حقیقت های اصلی کتاب ها را درک می کنیم. با یک بار خواندن شاید ماجرا و کل مطلب را بفهمیم.

اما جزئیات همیشه در چند بار خواند است که به دست ما میرسد.

برداشتی نکرده اییم

منظورم کشف ما از خواندن کتاب است. اگر فقط یک روخوانی ساده از کتاب انجام داده باشیم، خب مسلم است که چیزی هم از آن کشف نخواهیم کرد، تجربه جدیدی کسب نخواهیم کرد، چیزی جدیدی یاد نخواهیم گرفت؛ اما اگر با خواندن کتاب چیزی از آن با خود ببریم، آن آموخته بیشتر در ذهن ما خواهد ماند و روش های بالا در این امر ما را یاری خواهند داد.

تمرکز درستی نداریم

تمرکز امری بسیار حیاتی است. ما با شنیدن صدای صحبت های پشت تلفن مادر، هیچ وقت متوجه نمیشویم که درحال خواندن چه چیزی هستیم. پیشنهاد میکنم برای اینکه سفری آسوده با کتاب داشته باشیم با روباه ها سفر نکنیم.

 از وسیله هایی که مجب حواس پرتی مان میشوند فاصله بگیریم. تلفن همراه خود را در اتاقی دیگر بگذاریم. اگر هم جایی آرام پیدا نکردیم، برای خود یکی بسازیم؛ البته با مهربانی نه همراه با نزاع.

البته اگر موارد حواس پرتی با اندازه کم هستند، سعی کنیم آگاهانه به آنها توجه نکنیم و به فعالیت درحال انجام خود بپردازیم. اگر مدتی در این شرایط کتاب بخوانیم عادت خواهیم کرد و کاملا حواسمان به کار خودمان خواهد رفت.

حرف آخر:  برای اینکه کتاب ها برای ما تاثیر گذار باشند، باید برای آنها ارزش قائل باشیم. بدانیم  کتابی که میخوانیم، دارای نکاتی مفید است و این ما هستیم که وظیفه کشف آنها را داریم.

آنها می توانند الهام بخش زندگی، آموزگاران خوب و تجربه های زندگی نکرده ما باشند. اگر به آنها بها دهیم، برایشان وقت بگذاریم؛ قطعا نتیجه های متفاوتی خواهم گرفت.

 اگر  شرایط مناسب نداریم، دیگران را سرزنش نکنیم. قرار نیست دیگران زندگی خودشان را با شما تنظیم کنند. باهوش باشیم زمان هایی که دیگران سکوت میکنند را برای شنیدن صدای درون خود انتخاب کنیم.

 

شما برای تاثیر گذاری بیشتر کتاب ها چه پیشنهاد هایی دارید؟

دیدگاهتان را بنویسید