دم باریک

دم باریک

وای چرا؟ چرا من؟ این مردک… خدا حالا چیکار کنم. چیکار کنم؟

احساس میکنم مانند دلقک شده ام. شاید هم در حال برهنه راه رفتن در خیابان هستم. انگار چشم های این مردم مانند دوربین فقط روی من متمرکز شده. با این شانس جفت یک  من، یک خبرنگار مانند ساعقه برسر من خراب میشود.

یک زن گاری پر از خرت و پرت را با کمی زور تکان میدهد.  نگاهی زیر چشمی به من می اندازد و در چاله ایی میرود.

وای خدا، این زن چرا اینطور نگاهم میکرد؟ انگار که جن دیده است. یعنی اینقدر زشت شده ام؟ حقش بود. دیگر مانند ندیده ها بقیه را نگاه نکند.

حالا نمی دانم با این اوضاع فلک در عقربم چه کار کنم. وای اداره؟ من میشوم زنگ تفریح تمام کارکنان.

زمان استراحت، فقط من در جمعشان باشم کافیست. نیازی نیست کلمه ایی رد و بدل شود. همین که مرا نگاه کنند کافیست. اینقدر خواهند خندید که کارشان به بیمارستان میکشد.

داروخانه، داروخانه آنجاست. چقدر خوب! حالا میروم یک ماسک میخرم. حداقل تا خانه  گوشت هایم نخواهد ریخت. قدم هایم را تند میکنم و وارد میشوم.

اینجا چقدر شلوغ است. حداقل میتوانم…  وای، او دارد نگاهم میکند.

ان اقا، چرا اینطور نگاه میکند. او هم فهمیده فاجعه ایی پیش آمده؟ مانند کودکی که پشت پدرش قایم میشود، پشت مردی درشت هیکل میروم، آرام آرام به سمت پیشخوان نزدیک می شویم. با رفتن مرد، زنی جلوی رویم سبز میشود که با دیدن من لبخندش کشیده تر میشود.

انگار که در دل می گوید: او مسخره ترین موجودی است که تا به حال در زندگی خود دیده ام.  چقدر ضایع!خجالت نکشید با این چهره از خانه بیرون آمد؟

با صدای لرزان گفتم: مم….ماسک می خواستم.

همین الان.

و دست در ویترون رو به رویش کرد و یک بسته را  جلویم گذاشت. ماسک را برداشتم و شتاب زده به سمت صندق رفتم.

نمی دانم چراهمه، همه مرا نگاه میکنند. پوست صورتم را که نکنده ام.

خدا لعنتت کند  عباس. به خدا قسم دیگر سلامش هم نمی کنم. حواسم نبود. حواسم نبود. حواسم نبود هم شد حرف.  آبرویی را که عمری  جمع کرده ام را با یک قی… ای کاش دستت می شکست. ای کاش پایم قلم می شود و به آن مغازه کذایی…

سریع حسابش میکنم و یک ماسک را میزنم. بقیه اش را هم دور می ریزم. حالا راحت شدم. انگار که یک سطل آب یخ را روی بدن آتش گرفته ات بریزند.

بیرون می روم. نفس عمیقی میکشم. به دیوار تکیه می دهم؛ ولی فکر نمیکنم بتوانم تا دوباره جان گرفتن دم باریک این نقاب را بگذارم.

در ضمن بلاخره نمی خواهم غذا بخورم؟ آن وقت باید چه کنم؟ باید ماسک را در بیاورم. موقع خواب چه کنم؟ قرار نیست که به خاطر نبود دم باریک خود را به کشتن بدهم.

دم باریک، دم باریک، آن موجود ظریف و زیبا. عباس حتما یک شیطان در جلد انسان است. اخر چه کسی دلش می آید با فرزند کوچک و زیبای من اینچنین کند؟

بدنم میلرزد دوباره یکی نگاهم میکند؛ ولی من ماسک گذاشته ام. از کجا فهمید که چه فاجعه ایی در زندگی من رخ داده است؟

سرم را پایین میگیرم و به راهم ادامه می دهم. حداقل اگر در چهره کسی نگاه نکنم، دیگر رعشه ایی به اندامم نمی افتد. کتم را در می آورم و آن را حمایل بر شانه ام می اندازم.

هه، همیشه به تمام کسانی که اینطور کت می پوشیدند می خندیدم و مسخره شان میکردم. این دیگر چه رفتار زننده ایی است؛ ولی خودم یکی از همان مسخره شده ها هستم. چقدر زننده.

نور خورشید خیلی ریز به چشمانم میخورد. ای کاش ماشین را می آوردم. نمی دانم چرا خواستم پیاده بروم اخر یکی نیست بگوید: اقای عاقل، پیاده با کت؟

مشکلش چیه؟ یه کت شلواری نمی تونه پیاده بیرون بره؟

این دیگر آخرش است. با اینکه به سرم دست هم نزده است، در عرض نیم ساعت دیوانه شده ام.

خجالت میکشم. اینقدر که بلند حرف میزنم که بقیه هم می شنوند. چه بلایی سر من آمده ؟

دستم را به سرم میگیرم. وای خدا تا حل شدن این مسئله زندگی ام زیر سوال میرود.

البته می توانم مرخصی بگیرم. خود را به مریضی بزنم، میشود، اری میشود.

کمی بعد به خانه می رسم. بدنم دوباره شروع به لرزیدن و تکان خوردن میکند.

استرسی تمام وجودم را میگیرد. قلبم یک پارچه فریاد میزند: دم باریک! دم باریک!

این چه گرفتاری است دیگر؟ اگر همسرم از ماجرا بویی ببرد، که می برد، می دانم چه میکند: هیچ نمی گوید، فقط شروع به خندیدن میکند. اینقدر میخندد که آدم فکر میکند الان است که پس بیفتد. وقتی خوب خندید بلند می شود و شروع میکند به گیر دادن.

این چه وضعی است. تو عرضه نداری مرد گنده؟ واقعا چقدر بی دست و پا…

میخواهم زنگ در را بزنم؛ ولی دوباره برمیگردم. چه بهانه ایی می توانم بیاورم. مرا مانند گروهای نژاد پرست  سفید در این موضوع متعصب و مقید می دانستند. یکی از افتخارات من در طول زندگی دم باریک بوده.

و حالا باید خانه بروم بدون اینکه دم باریکی دنبالم باشد.

به هر حال نمی توانم به خاطرش در خیابان زندگی کنم. زنگ را میزنم.

با صدای شدید که دیگر به آن عادت دارم باز میشود. ای کاش این مسیر تا آسانسور اینقدر طول میکشید که به آخر  عمرم می رسیدم.  قدم اول را بر میدارم؛ ولی انگار که روی سر پایینی که تمامش یخ باشد با سرعت به در  آسانسور میرسم.

چرا اینقدر سریع؟ در را باز میکنم. چند ثانیه ایی همینطور در را بازنگه میدارم که دوباره صدای در می آید.

صدایش مانند آژیر زندان است و من در حال فرار کردن از دست زندان بان . ناخوداگاه برمی گردم. در حیاطدرحال باز شدن است. می خواستم مانند رامبو خود را در آسانسور بیندازم؛ اما صدای فریاد زندان بان اینطور مرا نگه داشت: همسایه صبر کن منم  سوار شم.

همسایه، اگر می دانستم حالا می آیی از چند روز قبلش اساس کشی میکردم که با خروس بی محلی مثل تو رو به رو نشوم.  حالا چه کنم؟ ماسک، ماسک…

به به، جون رعنای ما. عارف خان چرا  بر نمی گردی یه سلامی به ما بکنی؟

مانند خرگوشی که در دست شکارچی باشم، خود را تکان می دهم و بر میگردم. ترسیده، مفلوک و ملتمس.

صدای خش دار و پیر او را خوب می شناسم.

به به سلام اقای دکتر سرافرازخوبی شما، سلامتی.

نگاهی متجب میکند و میگوید: خیر باشه جوون، چرا ماسک زدی؟

نگاهم را از چشمانم میگیرم و میگویم: راستش دکتر، اِ چیزه، سر زبونم نمیاد.

با همان صورتی که با تعجب خط خطی تر هم شده بود گفت: سرما خوردی؟

من هم انگار که روزن نوری به من تابیده باشد پریدم و گفتم: بله، بله، اقا.

چند سرفه ایی الکی هم کردم، البته این کار را اینقدر بد انجام دادم که  اگر خدا از قطره چکان عقل، نصف قطره را هم به خورد او می داد، می فهمید که من دروغ میگویم.

او لبانش را تکان می دهد. کمی خیسشان می کند و میگوید: پس آبلیمو عسل بخور. ممنون که در را نگه داشتی.

خواهش میکنم وظیفه است.

این تعارف تیکه پاره کردن ها، به هیچ عنوان نمی تواند بی عقلی مرا بپوشاند. من به کسی که دکترای روانشناسی دارد در حالی که دور تا دور دهانم را شکلاتی است گفته ام، من شکولات نخورده ام. این چاله ایی که من کنده ام به اندازه سوراخ لایه ازون بزرگ است.

طبقه چهارم را میزند و برای من طبقه سه.

ممنون لطف کردید اقای سرافراز…

خواهش میکنم.

دیگر هیچ چیزی نمی گوید. فقط آهنگ این آسانسور که با ریتمی خاص می گوید: گند زدی، گند زدی در سرم می پیچید.

طبقه سوم.

زمان فرار کردن رسیده است. در را باز میکنم و میگویم: در خدمت باشیم.

او لبخندی می زند و میگوید: لطف دارید ممنون.

و در بسته میشود و خلاص. نفس راحتی میکشم. از وقتی که خواب دیده ام یک نفر را همینطور دعوت کرده ام و او هم با خوشحالی سرش را انداخته و وارد خانه شده، هر وقت این کلمه را میگویم دعا میکنم برود رد کارش.

در خانه با من چند قدم بیشتر فاصله ندارد. این فقط مرحله اول بود و پشت این در غولش ایستاده و منتظر است.  نفس عمیق میکشم.

کارم تمام است مطمعن هستم که همسرم در پذیرایی قبرم را کنده است و به جرم بی عرضگی زنده به گورخواهد کرد.

این کفش های مادرم است. یار کمکی هم آورده؟ مگر قرار بود امروز اینجا بیاید؟

او بفهمد یعنی جنگ. او بفهمد یعنی همه آشناهای دورمان هم می فهمند که چه…

همسرم پیش دستی میکند. نمی دانم شاید پشت دیوار را می بیند که در را باز کرد. وقتی مرا دید لبخندی زد و گفت: چرا ماسک زدی؟سلام.

سلامی کردم و خود را کنارش رساندم و آرام گفتم: یه چیزی بت میگم فقط به مامان نگو.

که صدای مادر از آشپزخانه آمد که گفت: چی رو نباید به مامان بگی. عیب نداره به من بگو به هیچکی نمیگم.

و بلند بلند شروع به خندیدن کرد و به طرف من آمد. همسرم هم به طرفش رفت.

مادر عینکش را زد. دیگر شرلوک هلمز بیدار شده است. لباسش را می تکاند و با همان چشمان ریز خوب نگاهم کرد.

نفسم بند آمده بود.

خب پسر بگو ببینم جریان این ماسک چیه؟

چقدر سریع قاتل را پیدا کرد.

مامان چی شده که سر زده اومدی؟

همسرم  لبخندی به من زد و گفت: من گفتم مامان بیاد، چند روزی بود که نیومده بود.

مادر که همچنان حالت جدی و پرسش گرش را حفظ کرده بو گفت: جواب بده…

دیگر کاری نمیشود کرد. هرچی بیشتر همش بزنم بوی گندش بیشتر در می آید: مادر، زهرا قول می دید اگه ماسکو بر داشتم نمی خندید؟

هر دو خندیدند و گفتند: نه نمی خندیم.

و دوباره خندیدن. از دست این مادر با اینکه من پسر او هستم؛ ولی همیشه طرف او را میگیرد.

جدی میگم. قول بدید.

باشه، باشه بابا.

وقت رونمایی از شاهکار استاد است. ماسک را بر میدارم. مادرم نگاه میکند. کمی سرخ میشود  لب هایش از فشار هوای پشت باد می آید و قهقه اش در خانه طنین انداز میشود. همسرم هم به محض این صحنه  ارتعاش صدای خنده اش فضا را پر میکند.

همسرم که دیگر زمین گیر شده است  میگوید: وای عارف، خدا، چقدر بامزه شدی. بدون سیبیل خیلی… مامان گفت میرم به دم باریک برسم خوشگل بشه، عسل بشه، حالا…

مادر  خود را روی مبل ول میکند و شروع میکند ادای من را در آوردن: سیبیل نماد مرد بودنه. نه، نه، اسمش سیبیل نیست. اسمش دم باریکه. من و اون مثل دو تا روح تو یک بدنیم. من صدای اون رو توی سرم میشنوم…

و به خاطر از دست دادن دم باریک چشمانشان پر از اشک میشود در حالی که شکم هایشان را گرفته اند.

به اتاقم میروم. خود را بر روی تخت ولو میکنم. از همه آرایش گرهای دنیا متنفرم. آخر چطور دلش آمد این دم باریک که اینقدر ظریف و زیبا بود را کوتاه کند. آخر چرا باید اشتباه کند؟ چرا روی من؟

حالا شده ام یک گاو پیشونی سفید دیر یا زود دنیا با خبر میشود. گورخری که خط های سیاهش رفته است. گور خری که گورش رفته…

کمی بعد مادرم داخل اتاق می آید. سرش را تکان می دهد از آنهایی که وقتی بچه بودم چیزی را میشکستم. بعد میگوید: چرا قیافتو اینطور میکنی؟ داشتیم شوخی می کردیم.

در حالی که به آثار باقی مانده، آن اثر هنری دست میزدم گفتم: می دونم. ادما وقتی شوخی میکنن حرف دلشونو میزنن.

او عینکش را کنار گذاشت و کنار تخت نشت وگفت: این چه حرفی که راجب مادرت خودت میگی. مرد گنده که نباید اینطور ناراحت بشه.

ول کن بابا من دارم میگم مسخرم نکنید. بعد شما تا می بینید شروع میکنید به قهقه زدن. حرفایی برای خودت میزنی.

مگه ما به چی خندیدم؟

چون دم باریک عزیز من که مثل شمشیر دولبه بود حالا فقط قلافش مونده.  چون شبیه احمق ها شدم. چون اینقدر مسخره …

این چه حرفیه پسر. چرا اینطور میگی؟  مگه خوشگلی، بدگلی تو به سیبیله؟

پس چی؟

همسرم از دم اتاق در حرفم می دود و میگوید: عارف جان. ما خندیدیم. خیلی هم بد. ببخشید واقعا چون اصلا انتظار این یکی رو نداشتیم؛ ولی اصلا نمی خواستیم مسخره ات کنیم.

چهرت کمی جدید شده. اصلا زشت نیست. مگر اینکه خودت اینطور فکر کنی.

زهرا،دخترم به نظر تو زشته؟

مامان جون به خدا زشت نیست؛ ولی فقط نسخه بی سیبیلشه. به نظرمن هرکاری کنه جذابه.

آنها از اتاق می روند.

به سراغ آیینه می روم. آنها هم بد نمی گفتند. شاید فقط من اینطور فکرمیکنم. شاید اینقدرا هم…

دیدگاهتان را بنویسید