مرد تلفنی

قرار بود امروز برام کادو بخری پس چی شد؟

عزیزم، ببخشید. به خدا یادم رفت. فردا قول میدم برات…

باشه، باشه، من که آرزو دارم اون روز، زود تر…

اِاِ، ببخشید تلفنم زن خورد…

و دوباره داستان همیشگی، کار دارم. گوشی را قطع می کند. دستی به ته ریشش که خدارشکر زبر نیست می کشد. پیراهن نیلی اش را صاف می کند، دست هایش مانند کسانی که بخواهند خواهشی کنند به هم گرفت و گفت: اِ، عزیزم حقیقت از شرکت زنگ زدن برام کار پیش اومده…

نمی گذارم جمله را تمام کند. اینگونه از این یک نواخت بودن این مکالمه می کاهم. در حرف میدوم و میگوی: عیبی نداره. می دونم سیستم کاریت چطوره.

لبخندی تشکر آمیز به من میزند و دستی برای صاحب کافی تکان می هد و میرود.  من تا بستن در کافه به لبخند زدن را در صورتم حفظ کرده بودم. تازه متوجه گشاد بودن پیراهنش میشوم؛ ولی خب مهم نیست. چون من برای او خریده ام. باید بپوشد. وظیفه اش است.

نمی دانم، این پسر چرا اینگونه است. تلفنش مانند 118 زنگ می خورد. بعد هم که باید برود. مانند شعبده  می ماند:

نمایش امشب، غیب کردن یک مرد با یک زنگ تلفن. قیمت برای کسانی که تلفن دارند، نیم بها. 

مانند چشم چران ها، ادم های کافه را زیر نظر می گیرم. اگر او نباشد دلیلی برای ماندن ندارم؛ اما این بار حوصله بیرون رفتن را ندارم. کمی بیشتر می مانم.

پایم را مانند چکشی شروع به کوبیدن به زمین می کنم؛ اما خیلی ارام؛ فقط در حدی که بتواند جمجه مغزم را تکان دهد. همش تقصیر این پسره…. نمی دانم اخر معنی ندارد. تا تلفنی می خورد موظف به رفتن می شود. مگر با من بیرون نیست؟ پس چرا از شرکت به او زنگ میزنند؟ انگار جاسوس هایش گفته اند که مکانش لو رفته است. با این تفاوت که در فیلم ها همسرهای خود را نیز می برند؛ ولی من باید قربانی شوم.

 نگاهی به کتاب خانه کوچک کافه می کنم. چند کتاب نمایشی درقفسه که حکم  شاهد هایی را دارند که حق حرف زدن را ندارند. به طرف یکی از کتاب ها می روم که انگار اسمی جذاب تر دارد. از دوستانش جدایش می کنم رو صندلی می نشینم. حالا وقت حرف زدن است:

هنوز بیماری اش خوب نشده است. تا یاد آن خاطره می افتد هر چیزی که دستش می رسد را روی شعله اجاق می سوزاند.

 احساس میکنم میخواهد با این کارش به من کج دهنی کند. تقصیری ندارد؛ ولی در برابر این کارش نمیتوانم مقاومت کنم. مانند این می ماند که بخواهی خاطراتت را در کوره ادم سوزی بیندازی؛ ولی نه انقدر خاطره داری که هلوکاست بسازی، نه اینقدر خوب می سوزانی که خاکسترش را در هوا فوتی کنی و تمام شود.

 محمد، محمد…

 مثل اینکه هیاهوی خاطرات در حال سوختنش که او التماس میکنند بگذار کمی بیشتر بمانیم، مانع شنیده شدن حرف هایم برایش می شود. شاید به خاطر این دل رحمی اش است که هنوز آنها در گوشه ذهنش زنده هستند. به او نزدیک می شوم و با قدرت تکانش می دهم و انگار کسی که در خواب به او آب بپاشی بیدار میشود. وقتی می بیند این پرتقال بی زبان را دارد می سوزاند، با بهت زدگی و ناراحتی می گوید: من، من

دستانش شروع به لرزیدن می کند پرتقال به زمین می افتد. من نمی خواستم… وقتی یادش می افتم…

فقط ارام باش. او روز های سختی داشته باید با او مهربان باشی. باید…

میفهمی چه می گویم؟

وقتی واکنشی از من نمی بیند، طرف روشویی می رود و ادامه می دهد: باور کن نمی خواستم این طور شود؛ ولی هنوز نمی توانم ان اتفاق را بپذیرم.

 صورتش را می شوید. سرش داد نزن.

 به طرفش می روم: محمد به من نگاه کن. اگر این ماجرا را قبول نکنی، نمی توانی زندگی کنی. اگر بخواهی در گذشته بمانی، نمی توانی اینده ایی داشته باشی. اگر گناهان گذشته را نبش قبر کنی و ان ها را بو بکشی، چیزی جز حالت تهوعه نسبت نمی شود محمد ما باید…

صدای خنده های چند خانم جوان، مرا از حال هوای کتاب بیرون می اورد. وقتی یادم می اید کجا بودم، دوباره عصبی می شوم. این پسر، نه نباید سرش داد بزنم…

او هم شغلش اینطور ایجاب هر وقت نیازش داشته باشند، او هم باشد. خنده ام می گیرد. مسخره است  و از خنده خودم هم میخندم.

تابلوی کوچه بارانی که به تاریکی راه دارد، مرا به قدم زدن فرا می خواند. به اطراف نگاه میکنم. پیش خدمت با سرعت در این مکان تمام قهویی این طرف و آن طرف می رود. با لبخندی مصنوعیی نشان می دهد که از دیدن مشتری هایش چقدر خوشحال است. دیگر حوصله این مکان قهوه ایی رنگ را ندارم. سرم را پایین میگیرم تا به پیش خوان قهوایی میرسم.

اما صاحب کافه پیش دستی میکند وبا لبخندی عجیب میگوید: حساب شما پرداخت شده، خوش آمدید.

من هم لبخند محوی می زنم این مردها همیشه یک جای کارشان می لنگد.

از روی شیشه های خیس، می شود فهمید باران ارامی می بارد. در باز می کنم و با یک نگاه او را می بینم که او درحالی کله کچلش اب یاری می شود، به در چشم دوخته است. با تعجب می گویم: این جا چیکار می کنی؟ مگه نگفتی میری سر کار؟

او که با دیدن من لبخند زد و گفت: مگه قرار نبود برات هدیه بگیرم؟ کل کار امروزم خوشحال کردن توئه.

و از پشت سرش جعبه ایی را که کمی خیس است را نشانم می دهد. دستم را ناخداگاه به صورتم می گیرم. در جعبه را باز می کند. اصلا مهم نیست حتی اگر خالی باشد. حالا من خوشحال ترین ادم دنیا هستم.

دیدگاهتان را بنویسید