من کوهنورد نیستم!

من کوهنورد نیستم!

کجا می بری مارو؟ من گشنمه؟

خپل اینقدر از خونه بیرون نزدی، باعث شده دیگه خیلی چیزها رو نشناسی. به این سنگ های بزرگ و زیبا نگاه کن. ببین چقدر بالا رفتن به اون کوه میگن.

پدر واقعا ممنونم از اینکه اطلاعاتت رو سخاوتمندانه در اختیار من قرار دادی. فقط یک سوال برای چی ما رو آوردی اینجا؟

خب چون هیچی مثل یک ورزش صبحگاهی بدن آدم رو سرحال نمی یاره. گفتم خب بریم کوه، کوهنوردی بهترین ورزشه.

جوش آورده بودم و با حالتی اعتراض آمیز گفتم: پدر من، آخه جای گرم و نرم، وای فای پر سرعت رو ول کردیم که صبح بیایم کوه؟

او نگاهم میکند دستی به موهای چربش میکشد و میگوید: برای همین کارهاست که خپل شدی دیگه. این کوه هم تن آموز خوبی برای تن پروری مثل توئه.

بعد دندان های سفیدش را به رخ من کشید و از ماشین پیاده می شویم و راه می افتیم. دستی به موهایش میکشد و میگوید: خب دیگه وقتشه نشون بدی اون استعداد هایی که توی شکمت ذخیره کردی. نشونم بده که الکی نگهشون نمیداری.

بلند بلند می خندد. عینک کوهنوردی خود را میزند و راه می افتد. او مانند غلتک راه سازی، مسیر خاکی را برای صعود صاف میکرد و می رفت.

اما من مانند یک ماشین لکنتنی که حال راه رفتن ندارد، در حالی که تمام تن و بدنم به هوا می پرید و دوباره به پایین سقوط میکرد، خَرامان خَرامان دنبالش افتادم.

نمیشه راه بریم بابا جان؟

نه این کوه که چیزی نیست، خیلی کوچیکه و تا قله هم جاده داره.

آخه.

همین که گفتم نرم بدو.

همچنان که در پیشروی از من جلو تر بود که صدا زد: پسر جان به جای آنقدر روی آن تخت می خوابیدی، ورزش میکردی، به جای دایره الان استوانه بودی.

و خنده اش طنین انداز شد.

ها ها ها و کوه هم پاسخ می دهد: هاها ها.

انگار در حال دویدن یک نگاهی به عقب می اندازد وقتی هم که می بیند فرصت مناسب است یک متلک از بالا قل میدهد به طرف من و سرعت بیشتر راهش را ادامه  میدهد.

بابا نمی خوای بیخیال بشی ها؟

جوابی پایین نمی آید.

او اینقدر جلو افتاده بود که دیگر با قابل رویت نبود. جلو تر که رسیدم، یک سر بالایی بسیار تیز و بلند رسیدیم.

او هم جلوی منتظر من بود به محض رسیدن من گفت: خب خپل، می خواستم کل مسیر به همین جا برسیم ببینم چیکار میکنی.

او شروع کرد با تمام سرعت دویدن تا اینکه بالای آن رسید. هوووو بعدش یک پرش جانانه. بابت قهرمانی تبریک میگویم پدر.

من هم مثل او نی قلیانی بودم راحت تر هم می رفتم.

دستی به مو هایش میکشد. روی زانو هایش خم میشود و میگوید: خپل بیا یه کاری کنیم.

میشه اینقدر نگی خپل؟

بیا یک شرط بزاریم. اگه یک راست و بدون توفق بالا بیای، یک پیتزا دو نفره ایی کاسب میشی. نظرت؟

از پیتزا فروشی دوستت خرید میکنی؟

آره همون جا میریم.

یک چیز دیگه هم می خوام.

داری از بنت بیشتر در خواست میکنی.

دیگه به من خپل نگو.

این فقط یک شوخی پسر جون.

تروخدا بابا قبوله؟

باشه بزن بیا بالا.

بلاخره این کوه آمدن فایده ایی هم داشت. همین که این کلمه را از زبان او بگیرم، سود صبح بلند شدن را داشته است؛ حتی می توانم بگویم حاضر بودم از شب پیش برایش بیدار می ماندم.

تازه یک پیتزا دو نفره می گیرم. از آن هایی که دور تا دورش کوکتل است. وای همین الان هم که می گویم دلم پر میکشد. این یک فرصت عالی است.

نفس عمیق میکشم. شش هایم را پر هوا میکنم. با تمام توانم هرچه هوا هست را داخل شش هایم هدایت میکنم و قدم قدم به عقب میروم و شروع به انگیزه دادن به خودم میکنم.

همچنان که در حال انگیزه دادن و عقب رفتن هستم،  یک سنگ پشت پایم میخورد و تمام ابهتم میریزد.

من و تمام هیکل گنده ام زمین می خوریم. احساس گیجی کردم، همراه چاشنی درد گرفتن. خاکی شدن هم که بماند. ای کاش با این توانی که افتادم، مقداری از این خیکم را هم روی زمین جا میگذاشتم.

بلند می شوم. زمین را خوب وارسی میکنم. متاسفانه مثل اینکه با قدرت سر جایشان مانده اند.

صدای پدر می آید؛ ولی فقط او نیست.  همه می خندند. سنگ ها می خندند. کوه می خندد، نه من باید بالا بروم باید به او نشان بدهم که قابل احترام هستم.

صدای پدرم می آید: هنوز نیومدی کله پا شدی؟ بدو بابا جان.

نفس عمیق میکشم و شروع میکنم. مانند تانکی که در مرداب حرکت میکند. آرام و پیوسته به سر بالایی میزنم.

خنده ام گرفته بود و شروع به داد زدن کردم: بازم بخندید. منو مسخره کنید؛ ولی حالا نوبت منه. من بلند بلند میخندم.

همچنان که با انرژی مسیر را می پیمودم، یک لحظه احساس کردم نفسم کم شده است. انگار که مرا در تابوتی گذاشته باشند. انگار یک نفر اکسیژن را دزدیده است.

لحظه ایی بعد احساس خستگی و گیجی سراغم آمد. استخوان های پایم خوابشان می امد و چشمک زن شده بودند.

قدم ها کوتاه تر شد. قطره عرق از زیر چانه ام تا سینه ام رسید؛ ولی من دیگر سرتا سر خیس هستم.

نه من باید ادامه دهم. برای خودم. دیگر ذهنم کار نمیکرد. این صبحانه نخوردن آخر کار خودش را کرد.

احساس ضعف دیگر تمام تنم را گرفته بود. کم کم اگزوز تانکم در گل داشت گیر میکرد که لحظه ایی لیز خوردم.

من مانند هندوانه ایی که از بالای مناره ایی زمین بخورد، با تمام سرعت پرت شدم و پخش زمین شدم.

صدای پدر آمد: پسر زیاد نمونده تا 3 می شمارم اگه ادامه ندی خپل می مانی تا آخر…

فریاد میزنم: بلند میشوم.

1….2….

هر طور شده نعش نیمه جانم را بلند میکنم. دیگر فقط مانند کسی که می خواهد از خط رد شود جنازه وار راهم رفتم دیگر نمی دانستم چقدر ماند. دیگر حتی پاهایم را احساس نمی کردم؛ فقط به محض اینکه متوجه شدم سربالایی تمام شد.

خود را زمین انداختم. تازه احساس کردم زانوی پایم درد میکرد.

پدرم گفت: نه خوشم اومد. ای کاش این شرط رو پیشنهاد نداده بودم. یک پیتزا دونفره رفت تو پاچم و خپل هم دیگه پر.

من حریصانه هر چه اکسیژن اطراف خود را به دی اکسید تبدیل میکردم.

خب پسر جان کوه منتظره بلند شو بریم.

زبانم مانند بسکویت یزیدی شده بود. سفت، سخت و خشک.

اینقدر تند نفس میکشیدم که توان حرف زدن نداشتم.

یالا بلد شو بریم.

من مانند کسی که صدایش از ته چاه می آید گفتم: نه… پیتزا دونفر، پیتزا دو نفره.

چی؟ الان چطور؟

الان میریم پایین و پیتزا می خوریم.

پس کوهنوردی چی میشه؟

بره با این خاک ها، خاکی تو سرش بریزه.

ما که تازه اول راهیم.

تو یک عمر ورزش کردی؛ ولی من که کوهنورد نیستم. تازه منی که تا حالا نیم ساعت ورزش نکرده ام چطور می توانم کوه را فتح کنم؟

من که تا به حال 20 دقیقه دور پارک تاب نخوردم میتوانم کوه را فتح کنم؟

او دستی به مویش میکشد صورت تیغ زده اش را دستی میکشد و میگوید: من که به زور نمی تونم تکونت بدم. هر کاری دوست داری بکن.

انگار که کوله پشتی خستگی را از روی شانه ام برداشته باشم. رها شدم، تازه هوای صاف و تمیز کوه را حس کردم.

خب راه بیوفت بریم خ… پسر جان.

او جلو رفت. من از بالای کوه نگاهی به شهر سیاه انداختم. کوهم برای خودش…

که لحظه ایی احساس کردم چیزی روی زمین میخزد. من هم مانند تیری که از جایش در رفته باشد، از کوه بالا رفتم و جیغ زدم: مار، مار، بابا مار…

پدر که کاملا حول کرده بود به حالت دفاعی برگشت. من وقتی خوب دور شدم گفتم: بابا تروخدا، جون هرکی دوست داری یه کاری بکن.

به یک شرط.

هرچی بگی، هرچی بگی.

پیتزا بی پیتزا.

قبول قبول.

او به سمت مار رفت و آن را گرفت و بعد پرتش کرد. از دور کوچک بود. من همین که دیدم روی زمین می خزد فرار کردم. حالا به اندازه بند انگشت باشد، یا اندازه مار بوآ.

او دستی به مو هایش کشید و گفت: پسر جون، نگاه کن چقدر بالا رفتی؟

تازه به خودم آمدم. من یک سربالایی را یک ضرب و با سرعت بالا رفته بودم.

می دونستم، می دونستم که این استعداد ها را الکی در خودت ذخیره  نکردی.

سر بالایی قابل توجه ایی بود. به قبلی نمی رسید؛ ولی من حتی لحظه ایی سرعتم کم نشد و من با سرعت چشمگیری حرکت کردم.

پدر صدا زد: خب بریم پسر جون. مامان حتما صبحانه ایی در خور شخص شخیص تو درست میکنه.

صدای شکمم بلند شده بود. اینقدر بلند که کوهستان درحال انعکاس آن بود: من غذا می خوام.

دیدگاهتان را بنویسید