بوی سوختگی

بوی سوختگی

احساس میکنم به پلک آب رفته اند و تا پایین چشم هایم آمده اند. باز نگه داشتنشان همان قدر دشوار است که یک کودک بتواند دستانش را از آستین پیراهن پدرش بیرون بیاورد.

بوی سوختگی خفیفی در اتاق می آید و زیر پتو 180 درجه است. انگار مرا در فر فرود کرده اند و کاملا با پتو درز ها را بسته باشند تا خوب پخته شوم.

صدایی می آید. درینگ، درینگ، این هشدار گوشی من از رو نمی رود. از قدیم هم گفته اند اگر به کوچک تر از خودت رو بدهی پر رو میشود.

پس به او بی محلی میکنم تا خودش برود پی کارش. چند ثانیه میگذرد و…

 فایده ای ندارد این دهان گشاد فقط یک تو دهنی می خواهد. دستم را دراز میکنم و با هر زحمتی است که این صدا ناهنجار و اذیت کننده را خفه میکنم.

من که نمی خواهم بلند شودم برای چه هشدار را…

گوشی مانند کارت بازی پرتاب میکنم وآن در حالی که مانند پره های هلیکوپتر دور میخورد، بسیار باشکوه و زیبا سقوط میکند.

و صدای شکست است که همراهش می آید. ترس از پایین به مغزم هجوم آورد. نکند گوشی من… و ذهنم را بالا اتاق فرستادم تا ببینم آن نقطه از چه چیزی نگه داری میکم.

البته چون من نقشه تپوگرافی اتاقم را خوب حفظ کرده ام، متوجه شدم آن را انداخته ام روی ظرف هایی که همه را جمع کرده بودم تا همه را با هم ببرم تا اذیت نشوم.

قرار بود دیروز دستی به این اتاق بکشم. کاغذ پاره هایی که مانند مین های سفید رو زمین افتاده اند را جمع کنم. سیم هایی که از سر کول اتاق مانند پیچک پیچیده شده اند را جمع کنم.

لیوان هایی که دیگر بعد از آمدن به اینجا رنگ آشپزخانه را ندیده اند. لباس هایی که مانند گلوله های توپ گردشان کردم که در توپخانه کمد بفرستم و  حالا دیگر دهانه کمد جا هم جا ندارد و همه را شلیک کرده است.

کار درست هم او میکند. هر چیزی که اضافه است را میرزد دور. سبک بار و راحت.

بوی سوختگی بیشتر میشود. صدای جلز ولز نمی آید. شاید چشمانم در حال سوختن هستند. این گرمایی که من پشت پلک هایم دارم به قدی شدید است که می توان از آن به عنوان اجاق  استفاده کرد.

چشمانم التماس میکنند. من هم دل نازک، آنها را می بندم. چه کسی دلش می آید این گرمای زیبا و با شکوه که در پشت پلک ها جمع شده اند را با بی تفاوتی بیخیال شود؟

گرما دانه دانه جدا میشود و هرکدام میروند به سراغ مسیری. این شکسّتن اتم هایش را دوست دارم اینکه در حال…

احساس میکنم چشمانم را بسته اند. انگار نرم و زبر است. انگشتان نرم و ظریفی در گودی کمرم مرا میبرد و مسیر را نشانم میدهد.

صدای کاشی های لخت می آید. تق تق.

اما من سرمای کاشی ها را در کف پاهایم حس میکنم که مانند بربر ها وارد میشوند و دانه های گرمای بدن مرا پیدا میکنند و از بین می برند. حالا خانه، خانه سرما است.

می خواهم حرف بزنم. ولی انگار کسی تار های صوتی مرا گرفته است. تنها صدایی که در می آورم صدایی است که انگار تازه کسی دستانش را از گلویم آزاد کرده است. کلفت ناهنجار و  زشت.

به سمت چپ هدایت میشوم که صدای زنانه ایی و کلفتی می گوید: اینجا بیاورش.

به سمت راست متمایل میشویم.

حالا تمام دست که بسیار هم کوچک است پشت کمر مرا گرفته است.

بعد از چند قدمی می ایستیم. زن میگوید: خب، خب بلاخره آمدی. می دانی چرا اینجا آمده ایی؟

و فریاد میزند: تو می دانی چه بلایی سر خودت آورده ای؟

در آن لحظه خیلی دوست داشتم بگویم: این خانم که با کفش های پاشنه بلند در سالن دنبال من انداخته اید، اینقدر صدا دارد که احساس میکنم الان است که پرده گوش هایم پاره شود. هرکس غیر من هم بود دوست داشت بلایی سر خود بیاورد.

ولی نگفتم. یعنی نتوانستم.

صدای قژ در آمد. آن لحظه مانند بید شروع به لرزیدن کردم. ترس تمام وجودم را گرفته بود. دستور از جایی بالاتر از بالا بود.

زن  دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: تو بیماری زخم بستر گرفته ایی زود خوب میشوی.

و مرا به اتاق پرت کرد و سقوط کردم. چشمانم باز شد. حالا همه چیز را می بینم. فقط با این تفاوت که دیگر نوری نیست که بشود چیزی دید. حداقل در این شرایط دیگران هم نمی توانند چیزی ببینند.

سقوط بسیار آرام و ملایم بود، انگار که در یک شیشه عسل سقوط کنی، بسیار لذت بخش و جذاب

تا اینکه به نور های ریزی رسیدم. سفید بودند و شاید به اندازه ستارهایی که سال هاست مرده اند. آنها کنار هم بودند و اشکار متفاوت داشتند. پلک میزدم و می شودند یک دالان متحرک. انگار در شکم یک مار باشی.

پلک بعدی یک مثلث سه بعدی که در حال افتاد داخل آن هستی و پلک زدن بعدی…

در اتاق هستم و در حال نوشتن مقاله دانشگاه. صحفه ورد کامپیوترم زرد رنگ است. کلمه ها صورتی و بالا درشت نوشته ام مقاله دانشگاه. اما در مورد چه می خوام بنویسم.

اینجا بوی سوختگی خیلی شدید است. بو می کشم و سراغ تنها پنجره اتاقم میرودم که در سمت چپ خانه است جهان بیرون را نشانم میدهد.

پرده مخمل آبی رنگ را کنار میزنم و پنجره دوجه داره را باز میکنم. نور نمی گذارد ساختمان رو به رو را نگاه کنم.

کسی دقیقا وسط خیابان، دقیقا جلوی خانه ما و دقیقا روی در فاضلاب یک آتش بزرگ درست کرده است.

آن کسی، در حال آمدن از سمت چپ است. یک بشه 10 لیتری بزرگ دارد. می دانم داخلش 10 لیتر بنزین دارد.

آن را بلند میکند و در آتش  پرتاب می کند. چند ثانیه بعد: بوووم.

و شروع میکند به پریدن و خوشحالی کردن.

در حالی که نصف بدنم بیرون پنجره است فریاد میزنم: چرا اینجا را آتش زده ایی؟

او سرش را بالا میگیرد. با اینکه صورتش اصلا پیدا نیست؛ ولی همان لباس های یک دست سیاهش برای ترسیدن و هل کردن من کافیست.

صدایی در ذهنم جواب میدهد: شاید به این خاطر است که با این آتش، آتش دیگر را خاموش کنم.

بلند میشوم. نفسم بالا نمی آید بدم مانند یک فوتبالیست که 90 دقیقه دویده است. بوی سوختگی دیگر نمی گذارد حتی نفس بکشم.

همه چیز سیاه است با تمام تلاش پتو را که حالا کاملا روی صورتم آمده را برمیدارم و به طرف پنجره میروم.

پرده مخملی آبی رنگ را کنار میزنم و پنجره دوجه داره را باز میکنم. شروع میکنم به نفس کشیدن.

و هوای تازه را وارد ریه هایم میکنم. ساختمان نیمه کار که دل و روه اش پیدا است، پیدا است.

پایین را نگاه میکنم. هیچ آتشی در کار نیست و هنوز در فاضلاب را با یک شاخه درخت علامت گذاری کرده اند که اینجا برایتان چاله کنده اییم. خواهشمند هستیم با لاستیک های خود به اینجا مراجعت نفرمایید.

احساس سوزش دارم. نزدیک ساعت میرم. ساعت 11 صبح بلاخر متوجه میشودم بوی  سوختگی از کجاست:

این بوی سوختن من است.

دیدگاهتان را بنویسید