جریان خلق اثر دم باریک

جریان خلق اثر دم باریک

 

دم باریک اولین داستان من است که احساس میکنم آن را به صورت اصولی زنده شده است.

ندای قلبم این را میگوید که  این داستان برگرفته شده از سبک نوشته های داستایوفسکی است. مانند یکی از داستان های کوتاهش که نامش دقیقا یادم نمی آید. آقای… اسمش بود. از آن اسم های روسی سخت و نوشتنش هم سخت تر. نشر ماهی آن را در قطعه های جیبی چاپش کرده بود؛ البته که من کتاب را ندارم که از رویش بخوانم متعلق به کتابخانه بود.

فکر میکنم نوشتن داستان دم باریک، بی شباهت به داستان آقای… نیست.

ایده دم باریک را موقع گوش دادن به یک فایل صوتی به ذهنم آمد. فایل زیبایی هم بود. نمی دانم چه کسی بود و دوست هم ندارم یادم بیاید که اسمش را ببرم. فقط در این حد بگویم که وقتی به ذهنم رسید به خود گفتم: این تناقض چقدر جذاب است( البته یک ریز خنده هم کردم) و بعد آن را در کاغذی یادداشتش کردم.

پس از اتمام کامل پروژه قبلی خودم، شروع کار روی پروژ دم باریک را آغاز شد؛ اما آن اوایل اسمی نداشت و فقط از روی قصه اش می دانستم چه می خواهم بنویسم؛ البته قبل از نوشتن، داستان به سراغ پدرم رفتم و از او درباره این مسئله پرسیدم و گفتم آیا پدر برای تو هم این اتفاق افتاده است؟

در عین ناباوری جواب داد: یک بار یکی از همکار هایم موقع اصلاح کردن به شوخی این کار را انجام داد.

از او پرسیدم چه حسی بعد از بعد از آن اتفاق داشتی.

او گفت: احساس عجیبی داشتم. انگار که آدمی جدید شده باشم. آدم ها مرا نگاه میکنند و…

من هم صحبت های پدرم را همراه با چاشنی تخیل وارد داستان کردم و قلم زدن را بر پیکره بی جان کاغذ شروع کردم.

قبل از شروع نمی دانستم از اول شروع کنم. از اول اول یا از آخر. بعد از چند ثانیه ای کلنجار رفتن از وسط شروع کردم که حداقل کباب ها خوب بپزد سیخ سوخته مشکلی با سیاه بودن ندارد.

نوشتن خوب پیش میرفت. تا اینکه که به وسط های نوشته رسیدم. آن لحظه فکری سمج سراغم آمد که می گفت: آخر این نوشته خوب در نمی آید.

 در آن لحظه که هم زمان می نوشتم نمی توانستم آخرش را تصور کنم؛ ولی چیزی مرا ناخنک میکرد و در ذهنم مدام حواسم را پرت که آخرش خراب میشود. انگار که بخواهد مرا مجبور کند  از نوشتن دست بکشم.

با تمام تلاشی که در ذهنم میشود، من به نوشتن و زنده کردن کاغذ ادامه دادم و به آخرش رسیدم.

واقعا آن لحظه از خداوند  سپاس گذارم  که پایانی خوب سر راه من قرار داد. بی شک  از آن چیزی که تصور میکردم خیلی بهتر بود؛ اما خب متن که باید چکش کاری میشود.

اما آخرش را کمی تصریحی نوشته بودم. از آن شعاری هایی که در بعضی از داستان ها وجود دارد و خوب سعی کردم تا انجا که میشود از شعار دادن پرهیز کنم( امیدوارم که موفق بوده باشم)

این اولین داستانی است که احساس میکنم اصولی نوشته ام. چون تا به حال هیچ وقت احساس در من بیدار نشده است. این حس که داستان اصولی با ساختار درست مینویسم؛ ولی نمی دانم چرا درمورد  این داستان همچنین حسی دارم. چرا تا به حال پیدایش نشده بود؟

این احساس رضایت به صورت قلبی مرا خوشحال میکند و دوست دارم همچنان این حس در من ادامه دار باشد.

شاید  این احساس به این خاطر است که فکر میکنم سبک نوشتار من با نوشته داستایفسکی نزدیک است. چون او را خیلی قبول دارم. پس نوشته من هم ساختار قابل قبولی دارد. نمی دانم شاید.

یکی از لذت بخش ترین بخش های نوشتن منتشر کردن آن هم است. شاید کمی هم غمناک. مانند این می ماند که پدری دخترش را به خانه بخت می فرستد. او پس  از زمان و وقتی که برای او گذاشته حالا باید او را در سایت قرار دهد و بگذارد خودش راهش را پیدا کند. من پس فردا این دختر جوان را به خانه بخش خواهم فرستاد.

دیدگاهتان را بنویسید