داستان خلق اثر مرد تلفنی

امروز می خواهم برایتان از خلق داستان مرد تلفنی بگوییم:

ماجرا به چند ماه پیش برمی گردد که در بازار میگشم. دنبال یک کافه جدید برای کمی نشستن و فکر کردن  میگشتم. به تک تک مغازه ها را نگاه میکردم به امید اینکه شاید بین اینها یکی خواسته مرا هم براورده کند.

تا اینکه ایده بسیار جادویی مرا به شدت به هیجان آورد. سریع دست در جیبم کردم و تلفن همراهم که در گوشه قایم شده بود را در آوردم بعد از آن سراغ:

گوگل پلی رفتم.

نقشه بازار را کامل چک کردم. تا اینکه در آن یک کافه جدید را کشف کردم و به طرفش رفتم.

وقتی که رسیدم، تعجب کردم.  وسط کلی لباس فروشی به اندازه یک در آدم رو که بالای نوشته است: کافه بام.

انگار که وسط یک تابلو روان یکی از ال ای دی ها بسوزد خب مشخص نیست.

نزدیک تر که شدم، یک راه پله کوچک و نمور که انگار قبل از به دنیا آمدن من اینجا بوده.

 دقیقا مانند پله های مدرسه ها که کفش ها خوب آن  را سنباده زده بودند. نورش کم بود و بیشتر احساس این را به آمدم می داد که می خواهی کار خلاقی انجام دهی تا هر کار دیگر.

دو طبقه ایی بالا رفتم( این را حدس میزنم)  تا به دری شیشه ایی رسیدم که با رنگ های آبی و سبز جذابی تزیین شده بود. مانند رنگ آمیزی پنجره های قدیمی با سبکی مردن بود( امیدوار شدم)

یادم نمی آمد؛ ولی فکر نمی کنم روی در خوش آمدگویی وجود داشت. به هر حال مشخص بود که خودش است.

داخل شدم و مکانی زیبا بود..  تقریبا هم بزرگ بود.  من گوشی که یک گیاه و یک فال حافظ هم بود نشتم و شروع کردم. در دفتر توصیف کردن کافه این یکی از کارهای بود که قبلا انجام میدادم( برای همین هم در ذهنم هستند)

در داستان نوشتم ام: مکانی تمام قهوه ایی که الگویش را از آن جا برداشته ام. تابلویی که در داستان گفته ام را هم از همان مکان گرفته ام.  می دانید انقدر آن مکان قهوه ایی رنگ بود که احساس کردم که شاید من کور رنگی قهوه ایی را گرفته ام؛ اما نشود بگویی که زیبا نیست. طراحی جذابی داشت.

بعد از کمی توصیف، یک خانم و اقا  را دیدم. جوان بودند؛ ولی بیشتر به نامزد می ماندند( فکر نمی کنم کسی در آن کافه سنش از من کم تر بود) در گوشه ایی بسیار کوچک گارد خود را گرفته بودند و صحبتان هم گرم گرم بود.

 با خودم گفتم چقدر خوب. راجب این دو نفر خواهم نوشت و کاغذ را مانند هفت تیری بیرون کشیدم و شروع کردم. به نوشتن نوشتن؛ البته آن خوردنی که فکر کنم فراپاچینو بود( فکر کنم این نوشیدنی، انحصاری استار باکس باشد؛ ولی این ها از کجا اورده بودنش نمی دانم و اینکه کاغذ های توصیف من و نوشتنم فرق میکند)

و نوشتم همچنین متنی که مثل الان بود را در آوردم؛ البته کمی با کمی پایان غم انگیز تر و ناراحت کننده تر. من هم تغییراتی روی آن بعد از نوشتار اولیه اعمال کردم.

این متن اولین متنی بود که از روی نگاه کردن و تصور کردن راجب دیگران نوشته ام.  تجربه خیلی جالبی هم برای من رقم زد.

برای شما دوستان داستان نویس هم پیشنها میکنم، اگر کسی را دید این کار را انجام بدهید و بنویسید جالب خواهد بود و تجربه جدیدی خواهد بود. تصور کنید چرا این کسی که در خیابان دیده اید، اینقدر با قدم های سریع از جلوی شما میرود؟ چه کاری دارد؟

اسباب خانه اش را بیرون می ریزند، میرود که کادویی برای سالگرد ازدواج همسر خود بگیرد یا….

این ها می توانند داستان های جذابی را برای نوشتن باشند.

در کل بعد از نوشتن این داستان، خیلی حس خوبی داشت. واقعا مرا بسیار خوشحال کرد و بسیار ارزشمند بود.

این تجربه واقعا باعث میشود آدم باور کند از هر چیزی داستانی نوشت.  

دیدگاهتان را بنویسید