تفاوت داستان و قصه

تفاوت قصه و داستان

همه ما دور مادر بزرگ می نشینیم تا برایمان داستان بگوید؛ اما امان از اینکه او در حال قصه گفتن است.

در همین بین قصه هایی تعریف کند داستانی هم وسط بیاورد چه؟ شما چگونه آن تشخص می دهد؟

ما به اشتباه قصه و داستان را با هم می سوازنیم. با اینکه قصه داستان با اینکه هر دو یک پدر مادر دارند؛ ولی باید آنها را باید از هم تر و خشک کرد.

داستان جوانی برومند شده است. قصه ها عمر نوح را هم رد کرده اند.

 خویشاوندی بیش از حد آنها، باعث میشود که ما تصور کنیم که این دو با هم یکی هستند و ما به اشتباه آنها را یکی می دانیم؛ اما داستان و قصه دو شیوه روایت متفاوت هستند. آنها از نظر لحن و ساختار نوشتاری با هم متفاوت هستند.

که در این مقاله سعی میکنم تفاوت آن دو را برای شما شرح دهم.

 

قصه چیست؟

ساده بگویم: قصه یک نوع روایت که بیشتر به اساس اتفاقات خارق العاده و عجیب بنا شده است.

قصه هایی که از گذشته برای ما به جا مانده اغلب راوی خاصی ندارد و سینه به سینه به ما رسیده اند.

قصه ها یکی از بیشتر سبک های گفتاری های روزانه ما هم هستند. مانند خاطراتی که برای دیگران تعریف میکنیم. دعوایی که دیدید و…

و در دنیای امروز بسیار کاربردی هستند و کسب و کار ها برای جلب نظر مخاطب بسیار از قصه گویی استفاده میکنند.

داستان چیست؟

ما اینجا برای تعریف داستان به سراغ داستان کوتاه میرویم و آن را برای شما واکاوی میکنیم.

تعریف ساده ایی که میتوان از داستان کوتاه داد: داستان کوتاه به داستان‌هایی گفته می‌شوند که کوتاه‌تر از داستان‌های بلند باشند. داستان کوتاه مثل دریچه یا دریچه‌هایی است که به روی زندگی شخصیت یا شخصیت‌هایی، برای مدت کوتاهی باز می‌شود و به خواننده فقط امکان می‌دهد که از این دریچه‌ها به اتفاقاتی که در حال وقوع است نگاه کند. شخصیت در داستان کوتاه فقط خود را نشان می‌دهد و کمتر گسترش و تحول می‌یابد(+)

این تعریف ساده ایی است که آلن پو نویسنده آمریکایی مطرح کرده است.

وظیفه داستان چسیت؟

داستان کوتاه وظیفه ای نیز دارد. مانند هر هنری دیگری که وظیفه خاص خود را دارد. وظیفه داستان کوتاه دادن تجربه زیستی هست.

تصور کنید که داستان کوتاه شما یک اتاق دو در است. یک در ورود و یک در خروج.

مخاطب با دست های خالی وارد اتاق می شود و وقتی که می خواهد خارج شود با یک تجربه زیستی که در دستانش گذاشته اید خواهد رفت( در را هم پشت سرت ببند لطفا:)

قدمت داستان کوتاه چقدر است؟

 باز اینجا ما فقط به داستان های کوتاه استناد مکنیم.

داستان کوتاه از اوایل قرن نوزده شروع شده و در آمریکا آلن پو که او را پدرخوانده داستان کوتاه می نامند. تیکلای گوگول در روسیه که او پدر داستان های واقع گرایی می نامند سبکی رو را بنیاد نهادند که حالا به آن داستان کوتاه میگویند(+)

داستان ها زاده شده قصه ها هستند. انسان ها مانند خیلی از پیشرفت های دیگر خود، ادبیات خود را پیشرفت داند و داستان را از دل قصه ها بیرون کشید.

چرا داستان ها جای قصه های قدیمی را گرفت؟

داستان ها زاده شده قصه ها هستند. انسان ها مانند خیلی از پیشرفت های دیگر خود، ادبیات خود را پیشرفت داند و داستان را از دل قصه ها بیرون کشید.

اما چرا داستان ها جای قصه های قدیمی را گرفت؟

چون قصه ها  ساده بودند. انسان ها با پیشرفت کردن و پیچیده شدن، چیز جدید را به وجود آورند که به آن داستان میگویند.  سادگی قصه ها باعث شد که آن درگیری و لذت را دیگر به مخاطب ندهد. برای همین آنها چیزی جدید ساختند که من و شما به آن داستان میگویم.

آنها چیزی می خواستند که ذهنشان را بیشتر درگیر کند. دنبال چیزی بودند که بتواند احساس نیاز آن ها را مرتفع کند و این احساس نیاز ،داستان ها را برای ما خلق کردند.

همانطور که گفتم داستان ها و قصه ها با هم فرق میکنند. حالا از نظر ساختاری آنها را کند و کاو میکنیم و بررسی میکنیم.

تیپ در قصه ها و شخصیت پردازی در داستان ها

در قصه ها از تیپ ها برای معرفی شخصیت های خود استفاده میکنیم.

به یک سری ویژگی ظاهری، فکری، اخلاقی و… که یک گروه یا یک سری اشخاص دارند را تیپ میگویند.

این تیپ ها اغلب در ذهن ما به وجود می آیند. یعنی تصور ما از هر گروه آدمی هستند.

مانند دزد ها: دزد ها اغلبا ادم های سریعی هستند، لباس های سیاهی می پوشند، روی صورتشان آثار زخم هست و…

کتاب فروش: فردی آرام، عینکی، شاید کمی پیر و….

این تصوراتی که ما اشخاص داریم تیپ شخصیتی آنها را می سازند. شاید معیار های ما جاهایی متفاوت باشد؛ ولی به صورت کلی اغلب آدم ها از همین ویژگی ها با نام آنها یاد می آوریم. ویژگی هایی یک قشر خاص که اغلب آنها دارند.

در قصه ما از همین عناصر برای ساختن شخصیت های قصه استفاده میکنیم. دقیقا همان ویژگی هایی که آن قشر دارند. به همین خاطر هست که قصه ها تیپ گرا هستند.

اما در داستان ما عملی به نام شخصیت پردازی داریم: ساده بگوییم. در داستان برای ساختن شخصیت از سالاد انسانی استفاده میکنند.

ممکن است دزد باشد؛ ولی لباس های سفید و براق بپوشد، صورتش بسیار زیبا و گیرا باشد. فردی متشخص و داری ابرو باشد.

از طرفی کتاب فروش می تواند یک ادم بی سوادی باشد. نه بویی از علم برده باشد و نه ادب در همین حین هم صاحب کتاب فروشی باشد.

شخصیت پردازی در داستان ها به این صورت است که ما کمی  از گوجه عصبانیت، خیار مهربانی، کاهو حساسیت، آبلیموی شوخ طبعی را در شخصیت خود اضافه میکنیم. در واقع ما شخصیت خود را از مجموع چند انسان می سازیم.

پاهای یک شکارچی، ذهن یک پیرمرد، دستان یک کارگر و…

زمان و مکان در قصه و داستان

در قصه زمان و مکان وجود ندارد. وجود آنها یا نبود آنها به هیچ عنوان به قصه ما لطمه نمی زند. این جمله معروف را شنیده اید:

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچی کی نبود. روزی روزگاری در سرزمین های دور…

اگر دقت کنید ما در این دو متن نه ما زمانی مشخص کرده ایم و نه هیچگونه مکانی را به وجود آورده ایم.  این مسئله در قصه ها عمری طبیعی است و این در قصه به هیچ عنوان نقص محسوب نمی شود.

ممکن است که ما در قصه ایی این دو جمله معروف را نداشته باشیم؛ ولی  هیچگونه زمان و مکان در مورد آن واقعه نداریم. یعنی گوینده یا  قصه به هیچ عنوان توضیحی در متن خود راجب زمان و مکان به ما نداده است.

نکته: ممکن است در قصه ها گاهی از زمان یا مکان در آن یاد شده باشد. اول اینکه این نشان دهنده این نیست که آن حتما داستان است و خب در قصه ها استثنا هایی هم وجود دارد که زمان یا مکان را در  قصه خود داریم؛ ولی به صورت رسم و عمومی این اتفاق نمی افتد و هیمنطور که گفتم این اتفاق یک استثنا حساب میشود.

اما داستان، داستانش فرق میکند. در داستان ها همشیه زمان و مکان باید مشخص باشد. داستان بی زمان و مکان باشد دیگر نامش را نمی توان داستان گذاشت.

اگر نویسنده حتی در داستان به صورت واضح ننویسند که مثلا الان در چه دوره و چه زمانه ایی هستیم و یا مکانی که درآن حضور داریم چیست،  نویسنده از روی حواس پنج گانه و توصیفات و… به این کار دست میزند تا مخاطب را متوجه مکان و زمان کند.

لباس هایش تمام خاکی شده بود. افسار شترش را گرفته بود و خورشید پرتو خود را مانند نیزه به سمت او گرفته بود. دوباره قلاف شمشیرش را محکم کرد…

در این متن متوجه میشویم که شخص در کویر یا بیابانی در حال حرکت است. قلاف شمشیر نشان دهنده این است که شخص در زمان قدیم و دوره هایی پیش ما زندگی میکرده است.

نکته: در بعضی از متن ها مثل زاویه دید یادداشت گونه یا خاطره نویسی و نامه ایی، زمان به صورت واضح گفته میشود. یا کلی روش دیگر زمان و مکان را به صورت مستقیم به مخاطب بگوییم.

نکته: نیازی نیست حتما به صورت کاملا ریز و دقیق از جزئیات زمانی یا حتی مکانی خبر داشته باشیم. همین که به ما بفهماند که در چه دوره تاریخی هستیم و مکان را بدانیم برای ما کفایت میکند.

پیرنگ در قصه و داستان

بگذارید اول توضیحی مختصر در باب پیرنگ به شما بدهم:

پیرنگ چرایی داستان ما است.  پیرنگ جواب تمام سوالات را در داستان ما می دهد. پیرنگ برای ما تعریف میکند در داستان چه گذشت.

چرا محمد سحر را کشت؟ چون عاشق هما بود؟ محمد برای چه جنازه سحر را به هما نشان داد؟ برای اینکه به هما اطمینان دهد که عاشق او شده و…

اگر متن جسم داستان ما باشد، پیرنگ مانند روح در تمام وجود داستان ما در جریان دارد.

پیرنگ باید در تمام داستان رعایت شود. از بزرگ ترین دلیل داستان تا کوچک ترین دلیل، باید به صورت مکتوب در داستان وجود داشته باشد. چیزی نباید در ذهن نویسنده بماند. هرچیزی باید ثبت بشود تا به حقیقت تبدیل شود.

قصه در این زمینه مستمر آزاد هستند. قصه ها نیازی به رعایت این قاعده ندارند. قصه می توانند جایی از داستان از این مسئله پیروی کننده و جایی دیگر آن را نقض کنند.

پیرنگ داشتن یا نداشتن به هیچ عنوان به قصه ما صدمه نمی زند.

و اگر در قصه به هر دلیلی این مسئله زیر پا گذاشته شود به هیچ عنوان به قصه ما اسیب نخواهد خورد.

خرق عادت(اتفاقات عجیب) در قصه و حقیقت مانند در داستان

قصه این امکان را داد که اتفاقات خارق العاده و غیر منطقی به وجود بیاورد. یکی از مهم ترین سبک هایی که قصه ها تعریف میشوند، همین اتفاقات عجیب و غیر قابل باور هستند که باعث میشود تعجب و حیرت مخاطب را به وجود بیاورد.

حتی ممکن است در ذهن خود این سوال در ذهن مخاطب به وجود بیاید که این از کجا آمد؟ ولی قصه ها نیازی به پاسخ دادن به آنها نیستند و خرق عادت در قصه ها به هیچ عنوان نقص محسوب نمیشود.

نکته: بعضی از جاها خرق عادت همراه با تختی از پیرنگ رخ میدهد.

 

در داستان ها قاعده جوری دیگری است. داستان ها با مسئله ایی به نام حقیقت مانند مواجه هستند. این  به این معنا است که ما باید در داستان خود هرچیزی که هست، باید کاری را انجام دهیم که دلیل درست و منطقی را برای ما داشته باشد.

یعنی  ما به هیچ عنوان نمی توانیم در داستان وقتی شخصیت در خیابان راه میرود یک دفعه از زیر پایش مواد مذاب منتشر کنیم. این یک خرق عادت است و این مسئله به ساختار داستان ما آسیب میزند.

ما باید برای داستان خود جوری رفتار کنیم که حقیقت مانند را در آن حفظ کنیم. یعنی اینکه اگر داستان خوانده میشود برای ما منطقی باشد. یعنی اگر در جنگل های بارانی هستیم برایمان منطقی باشد که در آن یک شتر ببینیم.

نکته: در بعضی داستان ها چیزی وجود دارد به عنوان قانون نانوشته که بین نویسنده و خوانند وضع میشود: مثلا حیوانات می توانند حرف بزنند. زامبی ها به وجود آمده اند. دایناسور ها هنوز زنده هستند و…

مثال واضح اش پارک ژوراسیک است. در فیلم برای ما آمده که چرا و چطور شده که ما دایناسور ها را داریم. این مسئله باعث میشود که به داستان ما آسیب وارد نشود. یعنی آنها با آوردن دلیل منطقی در اول داستان یا در ادامه داستان برای ما جواب این پرسش داده میشود.

یا مثلا مانند داستان کوری اثر ژوزه ساراماگو با ما یک قرار داد نانوشته درباره کور شدن آمد ها نوشته میشود. تا داستان ما دچار اشکال و مسئله ایی نشود.

 متوجه شدیم داستان ها و قصه از نظر ساختاری با هم متفاوت هستند و آنها را بررسی کردیم؛ ولی قصه ها از نظر محتوایی و مضوعات خورده دیگر هم می توانند با هم متفاوت باشند.که آنها را نیز اشاره میکنیم.

 اما ساختار ها در جایگاهی مهم تر و بالا تر قرار دارند. آنها هستند که برای ما ملاک های اصلی به حساب می آیند.

تفاوت محتوای داستان ها و قصه ها

همانطور که گفتیم، بسیاری از قصه ها سینه به سینه منتقل میشوند و کسی از نویسنده آن خبر ندارد. مثل واضح آنها  متل ها، افسانه ها و… هستند که وارد فرهنگ و جامعه ما و دیگر جوامع شدند.

 هیچکس از اولین شخص یا اولین گروه که این موضوعات را روایت کرده است، اطلاعی ندارد؛ ولی به صورت مرسوم در آن جامعه وجود دارد. گاهی هم هنوز مردم از آن استفاده میکنند.

 در حالی که داستان زاده ذهن نویسنده می باشد. نویسنده با فکر کردن مشاهد و درک و خلاقیت خودش به یک سری موضوعات میرسد و شروع به خلق اثری میکند. در داستان نویسنده مشخص است و خالق خاصی دارد.

ما در قصه ها به خاطر پدیده تیپ، چیزی به نام شخصت های نمادین و سیاه و سفید داریم.

شخصیت هایی که یا تمام خوبی و سجایای اخلاقی را یک جا در خود دارند. انسان هایی که ما هیچگاه نمی توانیم از آنها بدی ببینیم. افراد از خود گذشته و مادر ترزا هایی که کارهای شگفت انگیز هم اغلب انجام می دهند.

آنها بدی نمی کنند. بهتر بگویم آنها اصلا بدی را نمی شناسند.

 دقیقا نقطه مقابل آنها شخصیت های منفی هستند. دشمنان و انسان های بد و افراد زشت که اغلب اوقات به شکل دیو، هیولا و موجودات وحشتناک خلق میشوند. یعنی به قدری پلید و شیطانی میشوند که حتی جسمشان هم ظاهر درستی ندارد.

آنها دقیقا بر خلاف انسان های خوب. از تمام بدی ها کاری زشت برای رسیدن به هدف خود استفاده میکنند و هیچ ابایی از این کار ندارند.

و این است که میگویند شخصیت های سیاه سفید.

در داستان ها به هیچ عنوان این اتفاقات نمی افتد. حداقل در شخصیت های اصلی هیچگاه همچنین اتفاقاتی نمی افتد. داستان ها هیچگاه خوب مطلق یا بد مطلق وجود ندارد. مطمعن هستم تا به حال انسان های بدی در فیلم ها و داستان ها دیده اید که وقتی دلیلشان را می شنوید،  درکشان می کنید و دلتان براشان می سوزد.

ما در داستان ترکیب دو رنگ سیاه و سفید را داریم: خاکستری

یعنی نه انقدر سیاه است که نوری ندارد. نه انقدر سفید که آیینه تمام باشد.

داستان ها بیشتر سعی میکنند افراد را مانند شخصت های واقعی و حقیقی دنیای خودمان به وجود آورند.

قصه ها ماهیت شفاهی دارند. درست است قصه ها گاهی می نویسند؛ اما قصه ها در اصل ماهیت شفاهی دارند. قصه ها را به صورت درست وکلی از شخصی به شخص دیگر میگویند و اینگونه قصه را زنده نگه می دارند.

برای همین زبانی عامیانه، ساده ایی دارد که بر خلاف داستان ها که زبانی هنرمندانه دارند.

اما داستان کاملا مکتوب است. داستان اگر نوشته نشود در حقیقت فقط یک ایده بیشتر نیست. اگر ما داستان را ننویسیم،داستان زمانی زنده میشود که روی کاغذ  نفس بکشد.

قصه ها متن هایی حادثه محور هستند. شخصیت ها فقط کارهایی را انجام می دهند که قصه می خواهند. در قصه آن درگیر ها و نتیجه ها هستند که مهم هستند.

قصه ها حالتی گزارش گونه و روایتی دارند. آنها می آیند میگویند که در گذشته در سرزمین های دور فلانی فلان کار را کرد. شاخ غولی را شکست( ماهیت شفاهی داشتن) آنها برای ما میگویند و در حقیقت آنها شروع میکنند برای ما روایت کردند.

در داستان ما می توانیم روایت کنیم؛ ولی ما عنصر احساسات را نیز داریم. عنصرمشاهده کردن را زاویه دید های متفاوت و … اینها چیزهایی هستند که در داستان ها موجود هستند و نویسنده می تواند از این عنصر ها استفاده کند.

در نهایت باید گفت نزدیکی داستان ها و قصه ها باعث شده ما احساس کنیم که این دو یکی هستند؛ ولی آنها از لحاظ ساختار و محتوایی با هم فرق می کنند.

 

دیدگاهتان را بنویسید