سیب زمینی خورها اثر ونسان ون گوگ

سیب زمینی خورها اثر ونسان ون گوگ

تابلو سیب زمینی خور ها از اولین آثار است مطرح شده و به شهرت رسیده نقاش بزرگ هلندی ونسان ون گوگ هست و اصلا نمی دانم چرا آدم های نقاشی به شدت به دل من نشسته اند و چرا آنها دوست دارم.

در اینجا تداعی های خودم را در مورد این اثر زیبا برای شما بیان میکنم.

نام تابلو: سیب زمینی خور ها

اثر: ونسان ونگوگ

محل نگهداری کنونی اثر: موزه ون گوگ در آمستردام هلند

چنگال در سینه سیب زمینی که بخار سفید از آن بلند میشود مانند حمله بیگانه ها سرد و سنگین وارد میشود. چنگال بالا میرود دهان بزرگ و استخوانی مرد مانند دایره ایی باز میشود و سیب زمینی داغ دهانش را میسوازد. سرفه میکند و جلو دهانش را میگیرد.

فکش سریع تکان میخورد و زیر چشمی افراد دور میز را نگاه میکند.

چرا این سیب زمینی ها نمک ندارند؟

 زن با آرامش در حال ریختن قهوه در فنجان های سفید و کوچک چینی بود. با صدا سرش را بالا میگیرد چشمانش از صورت تو رفته و لاغرش بیرون میزند دستش که مانند صورت مرد تیز و برنده است و خطوط سبز رنگی را روی خود دارد را جلوی دهانش میگیرد و میگوید: حواسم نبود الان..

و قهوه سر ریز میکند و کمی از آن دور فنجان و رو میزی را قهوه ایی میشود.

چه میکنی زن؟ چرا اینقدر دست و پاچفتی شده ایی. فکر کردی اینها را مفت به دست می آورم.

زن بلند میشود. زنی که کلاه بلند لبه دار سر دارد و پوستی پر چروک و دماغ با سوراخ های بزرگ میگوید:

باشد دیگر. کمی قهوه است. چرا اینقدر حرص میخوری.

مرد دندان های سیاه و کرم خورده را نشان میدهد دستی به صورت تیغ کشیده و زخم شده بود میبرد.

زن بر میگردد به دامن سرمه ایی خود که خاکی شده نگاهی می اندازد و نمکدان آهنی را روی میز میگذارد.

مرد به آرامی و با احتیاط سیب زمینی را بالا میگیرد و نمک را دانه دانه و با نظارت روی سیب زمینی میریزد.

حالا می خواهی برای دختر چه بکنی؟

زن با هیجان با هیجان و شدت سرش را بالا میگیرد و میگوید: همان که گفتم. نه.

مرد از روی صندلی بلند میشود و میگوید: اما این یک شانس است خانواده آنها هم نجیب زاده هستند. ثروتمند هستند و جایگاه بسیار زیادی دارند.

 بعد با قدرت دست چپ دختر را که نحیف و کوچک است میگیرد.

دختر  دست دیگرش را جلو لب های کوچکش می آورد. پوستی سفید با کک و مک های قهوه ایی بسیار کمرنگی. موهایی سیاه از پشت مانند دو بال فرشته کوچک پشت سر دختر نیم حلال خورده و بالا آمده اند.

تو دوست داری با پسر صاحب مزرعه بغلی ازدواج کنی؟ دوست داری مرا و همه را خوشحال کنی؟ وضع مالی ما را بهتر کنی؟ به جای سیب زمینی کیک سفید بخوری؟

و دستش را ول میکند. او دست دیگرش را حالا روی قرمزی روی دست چپ میگذارد و دختر به دامن راه راه قهوه ایی رنگ چنگ میزند و شروع به لرزدن میکند.

زن کلاه دار به دختر میگوید:  بگذار خودش تصمیم بگیرد شاید دلش…

که مرد حرفش را میبرد و میگوید: یعنی چه که دلش بخواهد اینجا حرف من است. من هم می گویم باید…

که زن کنار دست مرد چنگالی را با سیب زمینی بزرگ بالا می آورد. صورت او پر است و گونه هایی افتاده دارد دماغی پخ با پوستی صاف و چشم هایی سیاه و فرو رفته.

با تبسمی کوچک میگوید: کمی آرام باش.

مرد از او روی برمیگرداند؛ ولی بعد سرش را می آورد و سیب زمینی را از چنگال زن می رباید. زن می خندد و میگوید: کمی صبر کن شاید بخواهد حرفی بزند. بگو دخترم چیزی می خواهی بگویی.

دختر به سمت پنجره میرود. با کفش های صافی که دارد قدم های محکم را بر میدارد.

 پنجره را باز میکند و چوبی میان آن قرار میدهد. صدای جیرجیرک ها و قوباغه ها تنها صدای بیرون خانه هستند. خیره میشود. چیزی نمی بیند اینجا همه چیز سیاه است.

او برمیگردد و میگوید: من او را دیده ام. چند باری هم با او حرف زده ام. او آدم خشن و دم دمی مزاجی است. حرف های بدی هم میزند من دوست ندارم…

اما من میگویم با او ازدواج میکنی. فکر میکنی با این شرایط می توانم تو را نگه دارم.

این را با صدای بلند و پوست قرمز شده خود بیان میکند.

 زنی که روبه روی مرد نشسته بسیار واضح میگوید: دختر من هیچ جایی نمی رود.

 و نفس های عمیق و بلندی میکشد و هر لحظه نگاهی به دختر می اندازد.

زنی که کنار مرد نشسته با لبخندی میگوید: پس خرج خودت را خودت باید در بیاوری. ما نمی توانیم برای تو هم هزینه کنیم.

پسرم این چه حرفی است او دختر…

نه مادر راست میگوید. وضع را میبینی هر سال محصول کم تر و سختی بیشتر، با این وضعیت نمی توانم 5 نفر را نگه داری…

دختر حرف او را میبرد و فریاد میزند: من پول ترسویی مثل تو را نمی خواهم. با اینکه می بینی هر سال محصول کم تر میشود؛ ولی باز هم شغلت را عوض نمی کنی. با اینکه هر سال سخت تر میشود؛ ولی دست روی دست میگذاری.

اما من دیگر نمی خواهم این وضعیت را تحمل کنم.

و از کشویی که روی آن غوری آهنی گذاشته اند بافتنی هایی را بیرون می آورد.

و به او نشان میدهد و میگوید: من حالا خیاطی و بافتی یاد گرفتم. یاد گرفته ام چیزهای زیادی را بدوزم. خودم به شهر میروم و در این جهنم و با آن پسر جهنمی زندگی نمی کنم.

و با چشمان پر اشک به از خانه بیرون میرود.

زنی که جفت مرد بود آرامس یب زمینی بر دهان میگذارد و میگوید: خب بهتر سیب زمینی های عصرانه ما بیشتر میشود.

و می خندد.

مادر بزرگ قهوه را سر میدهد و مادر او پایین را نگاه میکند و بعد به دنبال دختر خود از خانه خارج میش

دیدگاهتان را بنویسید