بوی سوختگی

احساس میکنم به پلک آب رفته اند و تا پایین چشم هایم آمده اند. باز نگه داشتنشان همان قدر دشوار است که یک کودک بتواند دستانش را از آستین پیراهن پدرش بیرون بیاورد.
بوی سوختگی خفیفی در اتاق می آید و زیر پتو 180 درجه است. انگار مرا در فر فرود کرده اند و کاملا با پتو درز ها را بسته باشند تا خوب پخته شوم.
صدایی می آید.

جریان خلق اثر بوی سوختگی

داستان بوی سوختگی هجدهمین داستان از حرکت 100 داستان است. این داستان یک مخاطب خاص دارد آن هم خودم.

این داستان سبکش هم انتقادیست، انتقاد به خودم. چون شب قبل از نوشتن داستان دیر خوابیده بودم و به همین واسطه هم دیر از خواب بیدار شده بودم.

این گله مندی باعث شد به خودم گوش زد کنم که حواسم باید جمع باشد و خب این داستان را هم به همین خاطر زنده کرده ام.

من کوهنورد نیستم!

کجا می بری مارو؟ من گشنمه؟
خپل اینقدر از خونه بیرون نزدی، باعث شده دیگه خیلی چیزها رو نشناسی. به این سنگ های بزرگ و زیبا نگاه کن. ببین چقدر بالا رفتن به اون کوه میگن.
پدر واقعا ممنونم از اینکه اطلاعاتت رو سخاوتمندانه در اختیار من قرار دادی. فقط یک سوال برای چی ما رو آوردی اینجا؟

جریان خلق اثر من کوهنورد نیستم!

شروع داستان مانند تیر در هوا زدن بود. تیری که از قضا کبوتر یهودی را هم به ارمغان آورد.
البته شاید هم به این خاطر بود که پدرم در آن لحظه کنار نشته بود و باعث شد یک داستان پدر و پسری را خلق کنم.
جالب اینجاست…

دم باریک

وای چرا؟ چرا من؟ این مردک… خدا حالا چیکار کنم. چیکار کنم؟
احساس میکنم مانند دلقک شده ام. شاید هم در حال برهنه راه رفتن در خیابان هستم. انگار چشم های این مردم مانند دوربین فقط روی من متمرکز شده. با این شانس جفت یک من، یک خبرنگار مانند ساعقه برسر من خراب میشود.

جریان خلق اثر دم باریک

دم باریک اولین داستان من است که احساس میکنم آن را به صورت اصولی زنده شده است.
ندای قلبم این را میگوید که این داستان برگرفته شده از سبک نوشته های داستایوفسکی است. مانند یکی از داستان های کوتاهش که نامش دقیقا یادم نمی آید. آقای… اسمش بود.