من یک مکانیک هستم(بخش دوم)

او قبول کرد و گفت: از فردا ساعت 8 سر کار بیایم.
من هم پیروزمندانه( این را مطمعن هستم نبودم) از مغازه خارج شدم و خبر پیدا کردن کار را به اهل خانه دادم.
و مثل انسانی متعهد رفتم و شب را خوابیدم؛ اما به لطف خداوند مهربان و عزیز من، دو روز را پیاپی خوابم برد. برای همین هم سراغ کار نرفتم. بعد از این هم دیگر سراغ آن مرد نرفتم.
و خوشبختانه هیچ وقت زیر دست استاد سعید دست به آچار نشدم. شاید هم بدبختانه کسی چه می داند

تاریخچه کتاب خوانی من

تاریخچه کتاب خوانی من تاریخچه کتاب خوانی من به سال های بسیار دور بر میگردد. آن زمان هایی که یک بچه خیلی کوچیک بودم و هنوز مدرسه نمی رفتم. آن موقع ها کتاب برای مانند برادری نا تنی حساب می آمد. آن موقع ها( التبه که بسیار بی مزه شروع کردم خودمم می دونم) و […]