من یک مکانیک هستم(بخش دوم)

او قبول کرد و گفت: از فردا ساعت 8 سر کار بیایم.
من هم پیروزمندانه( این را مطمعن هستم نبودم) از مغازه خارج شدم و خبر پیدا کردن کار را به اهل خانه دادم.
و مثل انسانی متعهد رفتم و شب را خوابیدم؛ اما به لطف خداوند مهربان و عزیز من، دو روز را پیاپی خوابم برد. برای همین هم سراغ کار نرفتم. بعد از این هم دیگر سراغ آن مرد نرفتم.
و خوشبختانه هیچ وقت زیر دست استاد سعید دست به آچار نشدم. شاید هم بدبختانه کسی چه می داند

من یک مکانیک هستم!

دیگر وقت خوردن حلوای راهنمایی بود و باید انتخاب رشته میکردم. خوشبختان من نسبت به خیلی از بچه های مدرسه میشناختم( تقریبا 60 درصد) بیشتر انتخاب رشته فکر میکردم و هم اینکه تکلیفی مشخص تر داشتم. چون خوب می دانستم من به هیچ عنوان سراغ رشته های نظری نخواهم رفت.