من کوهنورد نیستم!

کجا می بری مارو؟ من گشنمه؟
خپل اینقدر از خونه بیرون نزدی، باعث شده دیگه خیلی چیزها رو نشناسی. به این سنگ های بزرگ و زیبا نگاه کن. ببین چقدر بالا رفتن به اون کوه میگن.
پدر واقعا ممنونم از اینکه اطلاعاتت رو سخاوتمندانه در اختیار من قرار دادی. فقط یک سوال برای چی ما رو آوردی اینجا؟

جریان خلق اثر من کوهنورد نیستم!

شروع داستان مانند تیر در هوا زدن بود. تیری که از قضا کبوتر یهودی را هم به ارمغان آورد.
البته شاید هم به این خاطر بود که پدرم در آن لحظه کنار نشته بود و باعث شد یک داستان پدر و پسری را خلق کنم.
جالب اینجاست…

دم باریک

وای چرا؟ چرا من؟ این مردک… خدا حالا چیکار کنم. چیکار کنم؟
احساس میکنم مانند دلقک شده ام. شاید هم در حال برهنه راه رفتن در خیابان هستم. انگار چشم های این مردم مانند دوربین فقط روی من متمرکز شده. با این شانس جفت یک من، یک خبرنگار مانند ساعقه برسر من خراب میشود.

داستان خلق اثر مرد تلفنی

امروز می خواهم برایتان از خلق داستان مرد تلفنی بگوییم:
ماجرا به چند ماه پیش برمی گردد که در بازار میگشم. دنبال یک کافه جدید برای کمی نشستن و فکر کردن میگشتم. به تک تک مغازه ها را نگاه میکردم به امید اینکه شاید بین اینها یکی خواسته مرا هم براورده کند.
تا اینکه ایده بسیار جادویی مرا به شدت به هیجان آورد. سریع دست در جیبم کردم و تلفن همراهم که در گوشه قایم شده بود را در آوردم بعد از آن سراغ: